X
تبلیغات
دغایغ

سوال پایان ترم تیر ماه لو رفت!!!

 

نام و نام خانوادگی:  موافق/مخالف            نام استاد:                                                      محل مهر (پریز برق):       

شماره ی دانشجویی(دو شاخه):         نام درس:  وطن دوستی/پرستی(به اصطلاح)      امضاء مراقب(ناظر اعمال:)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با توجه و توکل به خداوند منان و حفظ آرامش خود، به سوال زیر پاسخ دهید:

 (توجه: بارم این سوال بیست نمره است، در صورت عدم پاسخگویی ، نیست می شوید! هرگونه اعتراض تقلب محسوب می شود)

 

1- بزنم  یا  نزنم؟! (۲۰ نمره)

                                                                                                      موفق باشید

 

تذکرات:

۱- برای پاسخ به سوال بالا خیلی دقت کنید، شما با جابه جایی نقطه های این سوال ممکن است بیست شوید و شاید هم نیست.(قضیه همون خریت و حریت خودمونه)

۲-  هرگونه استفاده از پیامک، معجزه محسوب میشه چون تا وقتی که مشکل فنی توسط کارشناسان زبده و کاربلد مخابرات حل بشه، پیامک قطع می باشد!

۳- جهت کسب اطلاعات بیشتر به پست قبلی نه، قبلیش رجوع کنید، با عنوان "دست به دست هم دهیم...."

 

پی نوشت:

........ بودن یا نبودن، زدن یا نزدن، مسئله اینست!

البته شاید هم مسئله چیز دیگری باشد!

شاید هم اصلا مسئله ای وجود نداشته باشد.

آقا دوربین مخفیه؟!

نه جان من سرکاری نیست؟!

کی پخش میشه؟!

(در صورتی که منظور سوال را متوجه نشدید، یک بار دکمه ی F5 را بفشارید، شاید یه فرجی شد!)

 

  

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت   به قلم محمد فکری  | 

گوشت پاره...!

پاره‌‌اي گوشت كه بس لذيذ بود و آبدار،‌افتاده بود روي زمين،‌خاك‌مال شده بود،‌ناجور!

درنده آمده بود تا به نيش كشد وحشيانه،‌ از شير و گرگ  بگير تا ‌سگ و كفتار!

پرنده آمده بود تا به لانش (لانه‌اش) برد،‌ از عقاب و شاهين بگير تا لاشخور!

خزنده نيز آمده بود تا آن را بلنباند تا شكم سير شود! از افعي و كبري بگير تا كرم‌خاكي كور و ملول و بيچاره!

جهنده هم آن‌جا بود ، اما به طمع آن پاره آن‌جا نبود. آمده بود در حاشيه بنشيند بهر تماشا،‌شايد هم پشه‌اي يا مگسي نصيبش آمد!

حشره نيز آنجا انجمن بود و ويز-ويز مي‌نمود ‌فراوان كه هيچ ،‌ درنده و پرنده و خزنده را نيز آزار كرده بود،‌بي‌امان. جهنده از ديدن حشره دهانش پرآب شده بود، فراوان!(پشه ،‌مگس و سنجاقك،‌براي غوك غمزه مي‌نمودند،‌غمزه نمودني! آب هم سربالا مي رفت و غوك در ابوعطا آواز مي‌كرد،‌ گاه نيز كلانتر مي‌شد و هفت‌تير مي‌كشيد)

 چرنده هم آن‌جا بود،‌اما براي خودش مي‌چريد و انگار در اين باغ نبود،‌چرا كه چرنده را فطرتا با گوشت كاري نباشد كه هيج،‌برخي خود او را نوعي گوشت به حساب مي‌آورند.

مخلص اين‌كه غير از حشره، درنده ، پرنده و خزنده و چرنده يكي نويسنده هم آن‌جا بود. نويسنده‌ ،‌نويسنده نبود كه هيچ، مجنون هم بود اما جاهل نبود و از نويسندگي تنها نوشتن را بلد بود ولاغير. اين‌را هم كه خواندي، آن نوشته‌بود.

مجنون وقتي اين‌را مي‌نوشت مست كرده بود و حالش خوش بود اما خوش‌حال نبود.الان هم قدح به دست ،رفته پشت‌ابر از خورشيد سوال كند كه تا كي قرارست پشت ابر بماند،‌اما بيچاره ندانست كه الان شب  است و خورشيد خاموش!

مگر خورشيد به دادش برسد كه بيچاره هم مجنون است و هم مست!

 

پي‌نوشت:

1- مجنون مي‌گفت نامبرده‌شده‌گان بالا ، هدفشان يكي بود اما وحدت لازم را نداشتند و هركس مي‌خواست خودش به تنهايي هدف را نشانه رود. و  آن هدف اين بود كه پاره را بلنباند و ببلعد و بعد نيز هضم و آخر كار هم دفعش كند،‌ خداوند دفعشان كناد!

 

2-                                         شب تاریک و سنگستان و من مست

قدح از دست من افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

الله مع‌الصابرين

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت   به قلم محمد فکری  | 

دست به دست هم دهيم به مهر،‌ميهن خويش را كنيم آباد؟!

 

 چندگاهي است كه از دوستان دور يا نزديك،‌ نامه‌هايي دريافت مي‌كنم با اين مضمون كه به نشانه‌ي اعتراض،‌فلان كار را بكنم يا نكنم!

كه بسي در عجبم و نمي‌دانم به شعور آن‌ها شك كنم يا خودم! چرا كه يا آن‌ها آنقدر بي‌شعورند كه اين نامه را براي حقير ارسال نموده‌اند و يا اين‌كه حقير را اينقدر بي شعور فرض كرده‌اند كه اين نامه را برايم ارسال نموده‌اند. و شايد هم هردو موضوع صادق باشد!

  در هر حال، ‌اين نامه‌ها را دريافت نمودم و خواندم و چنين دريافتم :

From: harekate_Madani@yahoo.com

To: Khar_khodeti@yahoo.com

                                                                         و اين نشانه‌ي اعتراض توست!     : subject

 دستورالعمل‌هاي ذيل، جهت آبادسازي مملكتمان است، اين را بخوانيد و بكنيد،‌به ديگران هم بگوييد بخوانند و بكنند و به ديگر كسان هم همين را بگويند،‌ فراموش نشود كه آدرس نفرات قبلي حذف شود،‌تا خداي ناكرده آدرس‌ها به جاي خاصي جذب نشود،‌ و تو اين گونه بايد عمل كني كه اين‌ها نشانه‌ي اعتراض توست:

 1- پس صبح هنگام مي‌شود و تو از خواب بيدار مي‌شوي و مي‌روي آنجايي كه قرار است غير از شستن دست و روي ،‌ كارهاي بزرگ و كوچك ديگري هم بكني ، پس دقت كن كه به نشانه‌ي اعتراض تا آن‌جايي كه راه مي‌دهد و جاي دارد، كارت را درشت‌تر انجام دهي كه اين كار يعني اعتراض، پس جهت رفت و روب آن ريز يا درشت كار ، ‌آب را بيش از پيش باز مي‌كني تا آب بيشتري مصرف شود و سازمان آب براي تامين آب آشاميدني مردم، ‌دچار مشكل شود و با جيره‌بندي روبرو شويم و پدر و مادرمان كه يكي شد ، ‌آن‌گاه، مملكت آباد مي‌شود،‌آباد شدني.گور پدر قبض آب را اينجا بايد چند بار تكرار كني!

2- و اگر تو شاغل بودي،‌ مخصوصا از نوع دولتي، تلاشت بر اين باشد تا ديرتر به محل كار برسي كه به نشانه‌ي اعتراض كار مردم را ديرتر راه‌ بياندازي و آن‌ها هم به نشانه‌ي اعتراض چند فحش آبدار نثار خاندانت كنند!

3- و اگر تو مشغول بودي به خانه‌داري،‌ غذا را يا شور كن يا بي‌نمك كه نشانه‌ي اعتراض تو همين باشد و بس! و اگر در هنگام غذا درست كردن عادت داشتي به گوش دادن به يك رسانه‌ي صوتي و تصويري ، ‌فقط رسانه‌هاي خارجي را برگزين كه در ميان مردم شايع است كه اين داخلي‌ها تماما دروغ مي‌بافند به هم. اگر هم بخواهي منطقي نگاه كني مي‌بيني كه حق كاملا با مردم است و ‌آن‌ خارجي‌ها غير از اين‌كه كاملا راستگو هستند، صلاح ما را هم بهتر از خودمان مي‌دانند، چون آن‌ها با ديدي بهتر از خارج گود به ما نگاه مي‌كنند،‌بهتر مي‌توانند بگويند كه چگونه لنگش كنيم.

4- و هنگام رجعت به منزل فرا مي‌رسد و تو احتمالا پس از رجعت به منزل با دوستان يا خانواده‌ات جهت فراخ نسبي خاطر به پارك ، قهوه‌خانه،‌ غذاخانه، مركز خريد يا يك قبرستان ديگر مي‌روي. پس سعي‌كن در مسير تا آن‌جايي كه راه مي‌دهد از بوق ماشينت بهره‌ببري كه اين بوق،‌همان بوق اعتراض توست و نبايد بوق را قطع كني،‌درست است كه اين كار سبب مي‌شود تا برخي از مردم،‌مخصوصا پير‌ترها، خواهر و مادرت را فحش‌مال كنند،‌اما ايمان داشته باش كه اين كار نشانه‌اي از اعتراض توست،‌يادت باشد يك قهرمان هيچ‌وقت شكست نمي‌خورد،‌حتي اگر خواهر و مادر كه هيچ، خاندانش را به نيكي ياد كنند!

5- در مسير كه هستي،اگر شبكه‌ي پيامك دچار نقص فني نشده باشد، چند پيامكي را از دوست و دشمن،دريافت خواهي كرد. و تو به هيچ كدام پاسخ نخواهي داد ؛ كه اين نشانه‌ي اعتراض توست و تو بايد پيامك را تحريم كني كه اين كار سبب آباداني و پيش‌رفت مملكت عزيزمان است. هم‌چنين با عنايت به اينكه اين‌روزها كه روزمرگي كارمان شده است و اگر خيلي به كسي حال بدهيم، برايش پيامك مي‌فرستيم،‌ عدم ارسال پيامك سبب مي‌شود تا همين ارتباط سرد و بي‌روح نيز باطل شود. همانا كه اين ابطال نشانه‌اي از اعتراض توست.

 

6- پس از اين‌كه خاطرت فراخ شد،‌دوباره به محل خوردن و آشاميدن و خسبيدنت باز مي‌گردي،‌ساعت نزديك به 21 است. هر چه سريع‌تر دوشاخه‌ي  وسايل برقي پر مصرف را در جعبه‌ي دو سوراخ برق(معادل پريز) ،‌ فرو مي‌كني تا در ساعات اوج مصرف،‌ مصرفت را به اوج برساني تا در انتهاي برج،‌ قبض برقت،‌برق از سرت بپراند و دود از جاييت بيرون بزند ، و تو آگاه باش كه اين كار چند نتيجه‌ي مفيد در بر خواهد داشت كه اولا اداره‌ي برق با مشكل تامين برق مواجه مي‌شود،‌ ثانيا حساب بانكي سازمان برق،‌پر پول‌تر از پيش مي‌شود و ثالثا برق‌هم جيره‌بندي مي‌شود و چرخ اقتصاد مملكت( علي‌الخصوص شركت‌هاي خصوصي) لنگ‌تر مي‌شود و رابعا ، اين نشانه‌ي اعتراض تو خواهد بود!

 

7- پس از اين ، ساعت نزديك به 22 مي‌شود و كانون خانواده از شدت مصرف وسايل برقي،‌كاملا گرم شده است . بر توست كه اين كانون را به پشت بام منتقل كني و آن‌جا يك صدا اول چند حنجره‌اي را از الله‌اكبر پاره مي‌كني و بعد هم گوش مي‌دهي ‌همسايه بغل دستيتان چه مي‌گويد، ‌تو آن را تكرار مي‌كني،‌چندين بار ! آگاه‌باش كه هرچقدر حنجره‌ات را بيشتر پاره‌كني،‌ نشانه‌ي اعتراضت گنده‌تر مي‌شود(بزرگ‌تر مي‌شود) و خداوند اجرت را در دنيا و آخرت، چندصد برابر مي‌كند كه همانا گفته شده است الدنيا ،‌مزرعه الاخره!

 8- هنگام خفتن فرا مي رسد،‌ به ياد داشته‌باش كه حداقل پنج چراغ را تا صبح روشن بگذاري و پرده‌ي پنجرها را كنار بزني تا درون خانه‌ات را هر ننه قمري بتواند ديد بزند كه اين، نشانه‌ا‌ي ديگر از اعتراض توست. امكان دارد كه آن ننه‌قمر،‌خواهر و مادرت را در اين هنگام كه با لباسي راحت در منزل مي‌چرخند و مي‌گردند ديد بزنند. اما به تو بشارت مي دهم كه اولا از قديم گفته‌اند كه يك نظر حلال است و دوم اين‌كه به ياد داشته باش،‌اين نشانه‌ي اعتراض توست!

9-پس صبح هنگام مي‌شود و تو از خواب بيدار مي‌شوي و مي‌روي آنجايي كه قرار است غير از شستن دست و روي ،‌ كارهاي بزرگ و كوچك ديگري هم بكني...

و اين كارها،‌ بزرگتر و بزرگتر مي‌شوند كه اين،

 نشانه‌ي اعتراض توست!

 

در پايان عرض مي‌شود حضور منورتان كه يادتان باشد تمامي موارد فوق را بدون كم و كاست انجام دهيد و ديگران را نيز به انجام آن توصيه كنيد كه اين نشانه‌ي اعتراض ماست و اين‌ يعني يك حركت كاملا مدني:

 دست به دست هم‌ دهيم به مهر،‌ميهن خويش را كنيم آباد؟!

 

پي‌نوشت:

حقير كاملا مطلعم كه در حال حاضر  ،چون چوبي دوسر طلا شده‌ايم،‌ اما مي‌دانم كه در تعاريف حركات مدني، حماقت و سفاهت،‌ محلي از اعراب ندارد!

 

اجركم،‌عندالله!

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت   به قلم محمد فکری  | 

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي؟!

 

همين امروز بود كه در راه شركت محترممان بودم براي كسب روزي كاملا حلال كه ناگهان در ميانه‌ي ره با يكي ماشين آموزش رانندگي مواجه شدم.

پس ديدم  كه  يك فروند خانم مبتدي پشت رول بنشسته و فروندي ديگر از همان جنس، به عنوان مربي ‌در كنارش ، در حال راي اعتماد دادن ، به نفس آن مبتدي است.

و حقير هم كه به صورت كاملا امروزي و البته حرفه‌اي، خسته‌وار به صندلي لم داده بودم ، در حالي كه يك دستم بر فرمان بود و ديگر دست بر جايي ديگر، پا بر پدال گاز فشردم و با نيم‌نگاهي غرورآميز از كنار آن مبتدي گذشتم و با خود زمزمه نمودم كه:

بسيار سفر بايد،‌تا پخته شود خامي!!!

 و در همين احوال بودم و در بحر تفكر و تامل، بسي ‌فرو رفته بودم كه ناگاه به ارتباط پيچيده و گنگ اين شعر با  عملكرد برخي از مسئولين زحمت‌كش پي بردم،‌پي بردني! 

همگي مي‌دانيم كه انسان به اين دنيا آمد تا به كمال برسد ولي اين‌كه چرا در همان دنيا به كمال نرسيد و مگر همان‌جا چه اشكالي داشت و مگر جا قحطي بود كه آمد اينجا و صدها اگر و مگر ديگر را همگي نمي‌دانيم.

 ( البته  با توجه به شواهد و قراين موجود به نظر مي‌رسد كه واقعا جاقحطي بود كه آمد اينجا ، ‌زيرا تا به حال سياره‌ي ديگري جهت اسكان و پذيرايي نوع بشر كشف و ضبط نشده است!)

 و از طرفي هم طبق عبارت گفته شده در فوق،‌ دريافتيم كه جهت كمال و پختگي بايد سفر نمود،‌ آن هم فراوان.پس به اين نتيجه مي‌رسيم كه آن‌هايي كه زياد سفر مي‌كنند،‌قصد دارند كه پخته شوند و برسند به آن كمالي كه گفته شد.

حال ممكن است اين سفر زيارتي‌باشد و شايد هم سياحتي،‌شايد سفر استاني باشد،‌شايد شهري،‌روستايي،‌دهاتي و ...ولي در اين‌جا مشكلي وجود دارد كه متاسفانه تا به حال كسي راه حلي براي آن ارائه نداده است و آن ،‌اين كه:

اگر كسي كه باقالي يا شلقم‌صفت بود و هي مي‌رفت سفر تا پخته‌شود ، ديگران چه گناهي كردند كه بايد بوي پختگي آن شلقم و يا باقالي را تحمل نمايند؟!

و سوالي ديگر اين كه آمديم و آن شلقم يا باقالي،‌نپز بود و حتي با سفر به دور دنيا هم پخته نمي‌شد،‌ديگران در اين ميان چه گناهي دارند؟!

بنابراين، از كليه‌ي خوانندگان اين متن،‌خواهشمند است ميزان مختصر و مفيدي به ذهنشان فشار بياورند و راه حلي ارائه دهند كه زين پس شلقم‌ها و باقالي‌ها،به جاي سفر فراوان ‌جهت پخته شدن، راه ديگري را جهت اين امر خير،‌برگزينند.

 شرح و بسط:

خام بدُ ، ‌پخته شدُ و سوختش،‌الان هم بوي سوختگيش خفه‌مان كرده، بدجور!

 

پي‌نوشت:

به جان خودم نباشد،‌به جان شما ، حقير نيز خيلي موافقم كه مسئولين زحمت‌كش مدام با مردم در ارتباط باشند و با ديدارهاي نا‌گهاني و غافل-گير كننده به استان‌هاي مختلف سفر كنند و  مدام به داد مردم برسند و و بيدادگران را سركوب كنند و  ... ولي به شرطها و شروطها.

حكم نيمه شرعي اين موضوع نيز بدين قرار است ‌كه سفر مسئولين به استان‌هاي مختلف جهت دادگري و مقابله با بيدادگري نسبتا حلال است،‌البته‌ اگر آن مسئول نقش باقالي يا شلقم را داشته باشد، اين سفر كاملا حرام است.‌مخصوصا اگر ايشان نپز باشند اين سفر وي را مشغول ذمبه(مشمول ذمه) مي‌كند و حق‌الناس بر گردن وي مي‌افتد،‌فتادني!

                                                                                                            اجرهم عندالله

 

 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت   به قلم محمد فکری  | 

هر سخن كز دل نيايد،‌لاجرم بر گل نشيند!

 

عبارت گهربار سخن كز دل برآيد،‌لاجرم بر دل نشيند را بسي گفته‌اند و شنيده‌ايم و چه حيف كه به معناي آن عميقا،‌ توجه و تامل نداشته‌ايم و  طبق معمول با نگاهي روزمره و گذرا از آن گذشته ايم،‌بدجور!

اين‌روزها كه به جز مسئولين متعهد و زحمت‌كش و ملت عزيز و شريفمان هر ننه‌قمر ديگري هم برايمان دلسوزي مي‌كند، فراوان ‌در عجبم كه چرا اين دلسو‍زي‌ها به آن جايي كه بايد نمي رسد؟! مگر غير از اينست كه همه دلشان مي سوزد و از دل سخن مي گويند،‌پس چرا اين سخنان به جاي اين‌كه بر دل نشيند،‌همگي بر گِل مي‌نشيند؟!

 بنابراين به اين نتيجه مي‌رسيم كه درست است گفته‌اند كه گر سخني از  دل برآيد لاجرم بر دل نشيند،‌اما ...

اما درست نيست كه گفته‌اند هر سخني از  دل برآيد لاجرم بر دل نشيند، چرا كه حقايق و شواهد ،‌ غير از اين را نشان مي دهد،‌ناجور!

 حقير پس از بررسي و مطالعات فراوان به يك نكته‌ي اساسي پي بردم،‌اساسي.اين مطالعات و مشاهدات كه توسط يك تيم كارشناسي يك‌نفره(خودم) انجام شد،‌ علت اصلي به ثمر نرسيدن اين دلسوزي‌ها را مشخص نمود.

و آن هم اينست كه در حال حاضر به علت شديد شدن دلسوزي‌ها،‌سخن‌ها به جاي اين كه از خود دل برآيد، از ته دل بر مي‌آيد. و بر همگان واضح و مبرهن است كه هرچيزي كه از حدش بگذرد خوب نيست. بر همين اساس به شما پيشنهاد مي‌كنم وقتي مي‌خواهيد با كسي حرف بزنيد سعي كنيد زياد افراط نكنيد و به جاي اين‌كه از دل صحبت كنيد،‌از ته دل صحبت كنيد كه واقعا اين كار تاثيرات مخرب و نامطبوعي بر ذهن و فكر و هيكل مخاطب و البته محيط زيست وي دارد.

 طي پژوهش‌هاي اخير حقير،‌ ثابت شد اصولا و اساسا هر سخني كه از ته دل برآيد باعث ناخشنودي اطرافيان مي‌شود. يادم مي‌آيد يك به اصطلاح بنده خدايي بود كه مي‌گفت من همه‌ي مردم ايران را از ته دل دوست دارم. آخر يكي نيست كه بگويد آدم به اصطلاح حسابي،‌آخر ته دل هم جايي است براي دوست‌داشتن مردم ايران؟!  آخر چرا دهان مرا باز مي‌كنيد؟؟!!!

حيف كه ادب من، به ز دولت اوست و گرنه چنان از ته دل برايتان داغ –داغ مي‌نوشتم كه ... خدايي جز خداي يگانه نيست (= معادل عبارت عربي لااله الا الله = يعني نزار دهنمو باز كنم)

 بعضي‌ها علاوه بر اين‌كه از ته دل همه را دوست دارند،‌ با هر كس و ناكسي هم كه صحبت مي كنند،‌از ته دل صحبت مي‌كنند و همين امر سبب مي‌شود كه همه چيز در پايان سخنراني آن‌ها به گند كشيده شود چرا كه جاي مناسبي را براي حرف زدن انتخاب ننموده‌اند. اصلا از قديم و نديم گفته‌اند كه مرد از دهانش سخن مي‌گويد نه از ته دل!

 اضافه مي‌شود كه اين عده از افراد هميشه حرف ،‌حرف خودشان است و از خر شيطان هم  پايين نمي‌آيند مگر اين كه به جاي سفتي برسند، و همه مي‌دانيم كه اگر شخصي كه دلش به شدت مي‌سوزد، در مكان سفتي ،‌از ته دل سخنراني كند چه عقوبت شومي‌،‌ او و هيئت همراهش را تهديد مي‌كند.

 جمع‌بندي و حرف اول و آخر:

سخني كه از دل برآيد،‌لاجرم بر دل نشيند ولي سخني كز ته دل برآيد، احتمالا بر جاي ديگري نشيند!!!

بنابراين، از كليه‌ي آن‌هايي كه از ته دل براي ما دلسوزي مي‌كنند‌،‌خواهش مي‌كنم اكيدا از اين عمل قبيح خودداري فرمايند،‌به اندازه ي كافي و وافي استفاده نموديم. و در پايان كه ذوق شعري حقير شكوفا شد،‌ اين تك بيتي را كه از دل سرودم تقديم مي‌كنم به آن‌هايي كه واقعا از ته‌دل دوستشان دارم:

 سـخــن كـز دل نيـايد ،‌لاجرم بر گِل نشيند

 گِل گرفتن* به ز آن باشد كه آدم، ول ..ريند

* در اينجا منظور شاعر از گل گرفتن،‌سخن نگفتن و در واقع حرف اضافه نزدن و دهان دوختن است.

 

پي‌نوشت:

اي ملت عزيز كه جانم فداي تو

قربان مهرباني و لطف و صفاي تو

به طور واضح‌تر حضور منورتون عرض‌ كنم كه قربون اين ملت شريف و باحالمون بروم كه اينقدر باحالند كه هر چقدر هم حالشونو بگيرن، بازم باحالند،‌شديدا...!

 

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت   به قلم محمد فکری  | 

اصحاب شمال و مامورین " گا "

 

نمی دانم ماجرا از کجا شروع شد ولی همین که چشم باز نمودم، دیدم جزء اصحاب شمال هستم و در جاده ی چالوس به سمت دریای خزر حرکت می کنم و ...

...و سرانجام  رسیدیم و رسیدیم ، کاشکی نمی رسیدیم...!

و ما به سمت دریا حرکت نمودیم و به محض این که شن های ساحل را زیر پایمان احساس کردیم، از شدت اشتیاق ، تا آن جایی که امکان داشت و مقتضی بود برهنه شدیم و دل به دریا زدیم.

ملت شریفمان هم که چون ما ، به میزان لازم و البته کافی برهنه شده بودند و دل به دریا زده بودند، داشتند حالش را می بردند و بسی شادمان بودند. نکته ی قابل توجه ، فراوانی تعداد اجناس ظریف و مونث در میان اجناس کثیف و مذکر بود که دل به دریا زده بودند و به آب زده بودند!

آری، می توانم بگویم در آن محوطه ای که حقیر در حاله ، حال کردن بودمی تقریبا 25 الی 30 نفر، جنس لطیف و ظریف مونث موجود بود که دقیقا 1 نفر از آنان بی روسری بود و مابقی با روسری(باروسری/بی روسری+ مانتو یا لباس در حال شنا کردن) و البته متذکر می شوم که این اجناس لطیف به همراه همسر و برادر و پدر و ... به آب زده بودند و جمعشان خانوادگی بود و خوشبختانه و به لطف پروردگار از اراذل و اوباش و "خس و خاشاک" خبری نبود و کسی به کسی کاری نداشت!

همین طور که روی آب خسبیده بودم  و خودم را به موج ها سپرده بودم ، ناگهان صدای سوتی گوش خراش، رفت روی اعصابم، به شدت...!

اول خیال برداشتم که نجات غریق است که هی سوت می زند. پس از چندی که دیدم نجات غریق بی خیال نمی شود و همین طور سوت بازی می کند، روی برگرداندم که او را ناسزایی بگویم که چرا اینقدر بی دلیل سوت می زنی که ناگهان دیدم:

سه تن که یکی شان خپل مردی کوتوله بود و دو دیگر خواهرانی چادر مشکی به سر ، به بانوانی که در آب هستند با سوت اشاره می کنند که هر چه سریع تر اینجا را به مقصد نامعلومی ترک نمایند!

آن خپل مرد کوتوله، لباسی زرد بر تن داشت که بر پشت آن با خطی درشت و خوانا نوشته شده بود، همیار پلیس.

 در مورد دو خواهر چادر به سر نیز در ابتدا خیال برداشتم که جزء نیروهای " گا " هستند ( گا مخفف گشت ارشاد است) اما جلوتر که رفتم دیدم روی مقنعه ی مشکیشان، نوشته شده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران! (نمی دونم اینا با هم فرقی دارن یا نه)

خلاصه با توجه به این که همه آن جا راضی بودند و تنها سه نفر مذکور از چنین شرایطی ناراضی بودند، از آن ها سوت زدن بود و از جماعت نیز بیشتر سوت زدن!

آری، آن سه نفر در ساحل ایستاده بودند و هی هوای آزاد را در شش هایشان حبس می نمودند و با حرص داخل سوت می دمیدند، جماعت داخل آب نیز که شامل مرد و زن و کبیر و صغیر بود(قریب به 400 الی 500 نفر) به نشانه ی اعتراض با دست و دهان سوت می زدند، ممتد سوتی...!

خلاصه فرجام کار، اینجا نبود.

اوضاع هم چنان سوتی وارانه می گذشت که آن سه نفر وقتی دیدند حریف جماعت نمی شوند رفتند یکی را آوردند که باتوم به دستش بود و...

حقیر با دیدن این صحنه خونم قل قل زد و ناگهان قاط زدم و نمی دانم چه طور شد که ناخودآگاه غریو الله اکبر سر دادم...!

و...

فرض کنید شما یک گروه سه + یک نفره باشید و در مقابل یک جماعت نیمه برهنه ی 400-500 نفری بایستید و آن ها هم به طور مداوم شما را هو کنند و سوت ممتد بزنند و ناگهان هم، همه دسته جمعی غریو الله اکبر سر بدهند!

چه حالی به شما دست می دهد؟! ( این سوال کاملا تزئینی بود و خواهشمند است از پاسخ دادن به این سوال به دلیل حفظ شئونات اسلامی و رعایت مسائل اخلاقی و البته امنیتی، جدا خودداری فرمایید)

... آری، حالتی رفت که محراب به فریاد آمد! (محراب یکی از دوستان حقیر است که اصلا سیاسی نیست ولی آن جا شرایط به گونه ای بود که فریاد محراب نیز درآمده بود)

و ما برگشتیم...

تاریخ و زمان برگشتمان دیروز پنج شنبه مورخ ۱۸ تیر ماه ۸۸ ، ساعت 17 بود. به محض ورود به جاده ی چالوس ماشین ها را می دیدیم که یک یا دو در میان چراغ های کوچکشان را روشن نمودند و علامت پیروزی(هفت) را به یکدیگر نشان می دهندو بوق می زنند و سوت و ...

کمی که جلوتر رفتیم، با صحنه های بدیع تری روبرو شدیم.

آن هایی که هنوز سبز مانده بودند و ریشه ی طربشان نخشکیده بود،هر چیزی که سبز بود از شیشه ی ماشین ها بیرون آورده بودند و همگی بوق ممتد می زدند و چراغ و ...

یکی شاخه ی سبز درخت را دستش گرفته بود ، یکی شیشه ی دلستر را، یکی پارچه ی سبز داشت، یکی برگ سبز پهنی در دست داشت و... خلاصه حال و هوای شورانگیزی بود.(مثل آن روزها)

و این شور و شوق تا کرج بیشتر و بیشتر میشد و هم چنان ادامه داشت.

خلاصه سرتان را درد نیاورم،این همه نوشتم و خواندید تا به این مسئولین زحمت کش و متعهد یک بار دیگر این جمله را بگوییم:

 قدر این مردم، این قدر نیست!

 

پی نوشت:

آن باتوم به دست فقط و فقط باتوم به دستش بود و کسی را مورد ضرب و تقسیم قرار نداد و حقیر فقط به دلیل حساسیت به باتوم فرهادوار ، فریاد زدم! جو آرام آن جا و صدای سوت آن همیار پلیس و دودیگر خواهر، بدجوری مخم را متلاشی نموده بود.

 

 

 

+ نگاشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت   به قلم محمد فکری  | 

گزارش هوانویسی...!

 

 به گزارش سازمان هوانویسی:

تا اطلاع ثانوی خاک بر سر هستیم...!

 

با سلام و صلوات بر محمد و خاندان پاکش  و ضمن تبریک این عید سعید به تمامی پیروان حقیقی حق تعالی، اکنون توجه شما خوانندگان عزیز و فرهیخته  را به گزارش هوانویسی جلب می کنم:

به حضور انورتان عرض کنم که به دلیل افزایش میزان باد و در نتیجه افزایش  خس و خاشاک ، هوای این روزها سرشار از گرد و خاک خواهد بود و تا اطلاع ثانوی هم چنان خاک بر سر هستیم.

یک منبع خیلی باحال  و دوست داشتنی که دوست نداشت نامش فاش شود ولی به هر حال نامش فاش بود و شهره ی آفاق نیز بود گفت:

این روزها مردم ما از آسمان آبی و درخشندگی خورشید و مطبوع بودن اوضاع جوی ، بسیار رضایت دارند و من در محله ی خودمان دیدم که بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت و هم چنان آواز می خواند که  گویا اول بهار است و  در کل همه چی مرتب است و اوضاع باحالی جاری است و...(این محله نارمک نبوده است، لطفا زود قضاوت نکنید!)

در ادامه این منبع که ظاهرا هم خیلی پر بود اضافه کرد:

من تعجب می کنم که چرا برخی از مردم این روزها از ماسک استفاده می کنند و انگار قصد دارند که ما را دشمن شاد کنند! ما مردم را آزاد می گذاریم تا خودشان راجع به این عده ی قلیل تصمیم بگیرند و من واقعا متاسفم که عوامل بیگانه و منافق وقتشان را الکی تلف می کنند و همش در رسانه ی بلاد کفر تبلیغ می کنند که هوا اینجا آلوده است و مردم خاک بر سر شدند و ...

به گزارش کارشناشان هواشناختی این گرد و خاک تا اطلاع ثانوی ادامه دارد و متاسفانه آنقدر میزان گرد و غبار و خس و خاشاک افزایش یافته که در شبکه تلفن همراه کشور و مخصوصا پیامک مجددا مشکل فنی ایجاد شده است.

از طرفی هم کارشناسان مخابرات در تکذیب اراجیف منافقین اعلام نمودند که این مشکل کاملا و مشخصا فنی است و اصلا ربطی به گرد و خاک ندارد و تعجب می کنیم  که برخی عوامل  منافق اعلام می کنند که این اختلال و قطعی در شبکه مربوط به گرد و خاک و باد است.

 یعنی آن ها فکر کرده اند واقعا ما اینقدر ضعیف النفس هستیم که مخابرات و شبکه های ارتباطیمان بستگی به میزان گرد و خاک و باد داشته باشد؟؟!!!

کسانی که این حرف ها را می زنند خودشان حزب باد هستند و از طرفی هم که کافر هستند ، پس نتیجه می گیریم که:

 کافر همه را به کیش خود پندارد/ خداوند لعنتشان کناد.

در پایان جهت کسب اطلاعات بیشتر می توانید به آمارها و نمودارهای موجود که میزان مطلوبیت هوا را نشان می دهند مراجعه فرمایید.

 

پی نوشت:

 اگر از منزل آمدید بیرون و احساس کردید حلق و  گوش و بینی و چشمتان از گرد و خاک می سوزد، بدانید که شیطان بزرگ و بی شرف به جلدتان رسوخ نموده است و جنابعالی تحت تاثیر تبلیغات رسانه های بلاد کفری قرار گرفته اید. در یک عبارت کلی تر، شما حق ندارید به چشمان و عقل و احساس خود اعتماد کنید و فقط باید به آمارها و گزارش ها توجه نمایید تا خدای ناکرده شیطان گولتان نزند.

خواهشمند است با توجه به شرایط کاملا مطلوب جوی، الکی حرف نزنید که هوا آلوده است و شایعه پراکنی نکنید و اول به نمودارها نگاه کنید و بعد نظر بدهید.

قبلا از همکاری شما مردم خوب و  باشعور و فهمیده و فرهیخته، کمال تشکر را دارم.

و من الله توقیف...!

............................................

 در پایان توجه شما را به مطلبی کاملا باحال و البته غیر مرتبط با این مطلب و کاملا مرتبط با روز پدر و .... جلب می نمایم، این مطلب که به قلم کتابدار اعظم است را بخوانید و حالش را ببرید، لطفا:

                       امروز به نام پدران نام گرفت                زن رفت و ز همسر خودش وام گرفت

                      هر مرد در این روز بدیدم، کادو                 جوراب، لباس زیر یا مام گرفت

 

http://www.negah3.blogfa.com/

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت   به قلم محمد فکری  | 

حاجي حاجي مكه...

 

چند وقت قبل:

حاجي: دوتا نخود بريز سيد جان،‌ اوضاع داره كيشميشي ميشه!

سيد: گرا بده حاجي‌جان،‌كدوم وري واست بريزم؟

حاجي: يكي به نعل،‌ دوتا به ميخ

سيد: حاجي‌جان،‌الله‌اكبر،‌فرستادم.

....

..بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم،‌ديــــــــــــــــــش،‌بــــــــــــــــــــــــــــــــوم (صداي نخود)

حاجي: آخ،‌ آي ،‌واي، سيد جان مگه كوري؟! حواست كجاس؟؟؟؟!!!

گفتم يكي به نعل-دوتا به ميخ،‌نه دوتا به نعل-يكي به ميخ،‌زدي نيروهاي خودمونو به فنا دادي...!

سيد: اِ ،‌ ببخشيد حاجي جان،‌چيز شد،‌ حواسم پرت شد،‌الان دوباره مي‌فرستم

حاجي: سيدجان دقت كن،‌ الان گرا فرق كرد، يكي به نعل-يكي به ميخ

سيد:  ببين حاجي‌جان،‌اومديو نسازي‌ها،‌ حالا هي گرارو عوض كن! ‌اينجوري آبمون تو يه جوب نميره‌ها...!!!

حاجي: سيدجان،‌حرف اضافه فيلتر، هموني كه من ميگم،‌گوش كن،‌حرف زيادي هم نزن! الان شرايط بحرانيه...!

سيد: حاجي‌جان حالا كه اينطوري شد، اصن به من چه،‌گور پدر خدابيامرزت-صلوات،‌رفتي دم خط،‌ميگي لنگش كن،‌خودت بيا لنگش كن!!! اصلا من قهرم،‌قهر،‌قهر‌،‌قهر

حاجي: بببين سيدجان،‌من شمارو دوست دارم،‌ ولش كن اين حرفارو،‌فقط تو گوش كن ببين من چي‌ميگم، همونطوري واسم نخود بريز،‌باشه؟

سيد: نيــــــ/ميــــــــــ/خــــــوام! اوووووووم  ...(الان سيد  زبون درازي كرد)

...

حاجي: الو...مركز، ‌الو...مركزجان سه -چهارتا مدرك پدرك و نمودار پمودار فوري بفرست، مي‌خوام سر سيدو باهاش گرم كنم !

مركز: حاجي جان راجع به چي باشه؟‌مرجعش كجا باشه؟

حاجي: بيشتر اقتصادي باشه ،‌ سعي كنيد نقطه به نقطه باشه،‌خطي نباشه و ... از بانك مركزي بگيرين،‌اگه نداد از نقاشي‌هاي خودم بيارين. تمام.

مركز: رو چشم حاجي‌جان/تمام.

...

..

.

چند وقت بعد:

 

حاجي: مركزجان توجه كن،‌ سيد داره براي خودش مورچه جمع مي‌كنه، چنتا خرمگس بفرستين قاطيشون.

مركز: حاجي جان انجام شد،‌ گفتيم خرمگسا لباس مورچه بپوشن  بريزن قاطيه مورچه‌هاي سيد.

حاجي: مركزجان دمت گرم،‌اجرت با خودم.

...

سيد: حاجي‌جان من براي خودم كلي مورچه جمع كردم ريختم توي شيشه،‌ الان در شيشه‌رو باز مي‌كنم همرو ميفرستم تو خيابون بيان گازت بگيرن...

حاجي: هرجوري حال مي‌كني سيدجان ،‌فكر كردي ما هم بيكار نشستيم؟ ما هم كلي مورچه جمع كرديم، تازه قاطيشون كلي مورچه گاوي هم هست.ما امروز مورچه‌هامونو مي‌فرستيم ميدون وليعصر

سيد: هه هه، باش تا صبح دولتت بدمد، پس ما ميريم ونك،‌ما با شماها قهريم،‌مورچه‌ گاوياي شما همش مورچه‌هاي مارو گاز مي‌گيرن!

حاجي: كي گفته ؟! اصلان اين حرفا نيست،‌مورچه‌هاي شما رفتن با كنه‌ها ريختن روهم و ...

سيد: حاجي‌جان،‌من گوشم با اين حرفا پر نميشه،‌قهر-قهر تا قيامت

حاجي: سيد جان گوش كن يه دقيقه،‌الو........الــــــــــــــــــو، الو سيد صدا مياد..... اه،‌سيدجان من دوستت دارم،‌ولي موردشورتو ببرن،‌ حالا كه اينجوري كردي،‌ دهنت آسفالته!

تق!   (تق= الان حاجي گوشيو قطع كرد)

مركز: حاجي و سيد هردوتاشون توجه كنن،‌ حاجي و سيد هردوتاشون توجه كنن،  آقا بين مورچه‌ها،‌مورچه‌گاوي‌ها و خرمگسا،‌يه سري زنبور اومدن دارن همرو نيش مي‌زنن،‌اين زنبورا براي هركدومتونه،‌سريع جمشون كنين. اوضاع داره از كنترل خارج ميـــــــــشــــــــــــه...!

حاجي: اين زنبورا مال من نيستن، اينا عوامل سيّدن، ما همشونو شناسايي كرديم.

سيد: اين زنبورا مال من نيستن،‌به جان مادرم دارم راس مي‌گم،‌اينا عوامل چيزن، چيز ، حاجي.

...

چند وقت بعد‌تر از بعد:

حاجي: مركز،‌يه سري خس و خاشاك ريخته تو كانال پيامك،‌قطعش كنين،‌بچه‌ها مي‌خوان درستش كنن،‌مي‌فهمي‌كه؟ مفهومـــــــــــــــــــــه؟!

مركز: حاجي‌جان،‌الساعه

...

حاجي: مركزجان دمت گرم، يه كاري كردي انگار اينجارو خاك مرده ريختن،‌براي اينكه بيشتر احساس دل مردگي بهشون دست بده، هر وقت حال كردي تلفونارو هم قطع و وصل كن يه كم بهشون بخنديم.

مركز: حاجي‌جان پالونتيم (paloonetim)،‌ چمنتيم (chamanetim) ،‌ هرچي بگي ما مي‌كنيم.

حاجي: مركزجان ارادت، فقط يادت باشه،‌ شتر ديدي-نديدي‌ها.

مركز: چشم حاجي‌جان،‌ما دستور داديم همه خودشونو بزنن به كوچه‌ي علي چپ.

...

..

.

بــــــــــــــــــــوم ، ‌ديــــــــــــش ، ‌تــــــــــــــــــــق ، ‌تــــــــــــــوق ، دنـــــگ ، دونــــــگ

(صداي خس و خاشاك)

مركز: حاجي سيدتو كشتن ، ‌الو ،  حاجــــــــــــــــــي ، حاجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي...!!!

حاجي صداي مارو داري؟! حاجي توروخدا جواب بده ، حاجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي...



 

حاجي، حاجي ، مكه

 

 

 

           

 

+ نگاشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت   به قلم محمد فکری  | 

جهت اطلاع...

 

این پست صرفا جهت اطلاع رسانی است و هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کند:

یکی از دوستان شیرین زبان که می نویسد در وب، در آخرین پستش نوشته بود:

"ما هر شب ساعت هشت و نیم کانال 2 را نگاه می کنیم...شما چطور؟"

منظورش را که احتمالا متوجه می شوید، هان؟!

در اینجا منظور شاعر اینست که شبکه های تلویزونی داخلی خیلی باحالند...!!! مخصوصا شبکه ی دو، آن هم بر نامه ی نیست و سی/ببخشید بیست و سی.

و چون ایشان از ما نظرخواهی نمودند، ما هم نظر دادیم و گفتیم:

" ما هر شب ساعت هشت و نیم کانال 2 را نگاه نمی کنیم،

 آن ها هر شب و هر روز از دو کانال ما را نگاه می کنند، یکی کانال راست و دیگری چپ...! "

حال شما از کدام کانال به ما نگاه می کنید؟!


...

..

.
واه، واه، دوستان حال کردین چه جمله ی فلسفی ای گفتم؟! نه خداییش حال کردید؟!
کفتان سرشار شد؟!
فکرتان درد گرفت؟! مغرتان ترکید؟! شقیقه تان ذق ذق کرد؟!

 

 در اینجا یک پرانتز باز می کنم( واقعا قربان این زبان فارسی بروم که با یک نقطه بالا-پایین بیست آدم را نیست می کند/ اِ، نکند در شمارش آراء انتخابات که برخی ها شک دارند، به خاطر همین زبان فارسی باشد، به جای اینکه بیستا –بیستا بشمرن، نیستا-نیستا شمردن؟! نه ...نه همین الان اخبار بیست+دو و سی اعلام کرد که صحت انتخابات تایید شد، چشمتون کور، دندتون نرم"خطاب به منافقین کور دل ع.و.ض.ی.ه  الاغ/ق" پرانتز بسته)

 ضمن اعلام پایان این پست، در اینجا لازم می دانم از کلیه ی افرادی که الکی وقت خودشان را با باز شماری آراء تلف کردند ، تشکر کنم.

و من الله توفیق

پی نوشت(بی ربط):

با نهایت تاسف و تاثر ، بازگشت ملکوتی مایکل نامرد ، شیر زن/مرد عالم حیوان، ستاره ی هنر غرب، اسطوره ی رهایی از شهوت و مادیت را که بی خبر ما را تنها گذاشت و رفت تسلیت عرض می نمایم، امیدوارم ایشان اجر حرکات هلکوپتریشان را در آن دنیا تمام و کمال بگیرند، هم چنین برای همسران ایشان و باز، ماندگان ایشان آرزوی شرافت و مردانگی و آزادگی دارم. به همین مناسبت مجلس رقصی در منزل آن مرحوم برقرار خواهد بود.

روحش یاد و شادش گرامی باد

 

 

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت   به قلم محمد فکری  | 

فوتبال نود دقيقه است...!

 

- گذشته:

چندي پيش‌ شاهد بوديم كه طي يك مناظره‌ي چهل و پنج دقيقه‌اي ...

ببخشيد ،‌طي يك مسابقه‌ي جذاب دو تيم راست و چپ با هم بازي نمودند،‌بازي نمودني.

 البته در اين ميان بعضي‌ها قصد داشتند ما را هم بازي بدهند كه متاسفانه بدنمان گرم نبود و از بازي انصراف داديم.(به دستور پزشک تیم)و البته همان به(beh) كه ما توپ جمع‌كن باشيم!

‌اصلا و اصولا ما توپ جمع‌كن بوديم و هستيم و خواهيم بود...!

 

خلاصه مسابقه بسيار جذاب بودي و يك گل تيم راستي مي‌زد و يك گل تيم چپي،‌ما هم كه به اتفاق دوستان دو-سه كيلو تخم جابني خريده‌بوديم و ...

 

آقا وسطاي مسابقه بود كه خيلي شرمنده‌ ام گلاب‌به روتون  و اينا.... رفتيم و برگشتيم و تازه چشمانمان باز شده بود كه متوجه نشديم چه اتفاقي رخ داده است و تنها مشاهده كرديم كه كار به خشونت كشيـــــــــــــــــــــــــده شده و عده‌اي فحش را كشيده‌اند به جان داور و نسبت به قضاوت وي اعتراض مي كنند.

خلاصه چشمتان روز بد مبيناد ، ‌عده‌اي‌ ريختند وسط زمين مسابقه و ....

مسابقه به چيز كشيده شد و بازي متوقف شد و ناگهان داور سوت پايان نيمه‌ي اول را زد.

و ما همه مي‌دانيم كه اين تماشاگر‌نماهاي خس و خاشاك بين دو نيمه‌ي بازي چه‌ها كه نمي‌كنند!!!

 

- حال:

همان‌طور كه مستحضريد،  فوتبال نود دقيقه است و همه‌ي اين ماجرا در چهل و پنج دقيقه رخ داد و داور با ناديده گرفتن وقت‌هاي تلف شده ،اجازه نداد كار بيشتر به حاشيه بكشد و سوت پايان نيمه را زد و در حال حاضر دو تيم به رختكن رفته‌اند و ما منتظريم كه به زمين بيايند و ببينيم ادامه‌ي ماجرا چه مي‌شود.

 

همه مي‌دانيم كه نيمه‌ي دوم ،‌نيمه‌ي مربيان است و بايد ببينيم مربيان اين دو تيم آيا تغييراتي در تيمشان مي دهند يا خير و آيا با همان تاكتيك بازي مي‌دهند ببخشيد / بازي مي‌كنند يا اينكه راه ديگري را انتخاب مي‌نمايند!

 

- آينده:

؟؟؟ هنوز منتظريم كه دو تيم وارد زمين شوند،‌عده‌اي بسيار بسيار بسيار قليل از تماشاگرنماها را چون بدون مجوز فحش مي‌دادند ، خونشان را ريختند.( البته قبلا از بلندگو اعلام كردند كه هركس مي‌خواهد فحش بدهد بيايد مجوز بگيرد و از راه قانوني عمل كند تا ما درخواست او را بررسي كنيم و سپس مخالفتمان را اعلام كنيم،‌در غير اين صورت هر چه ديديد از چشم خودتان ديديد ديد ديد ديد ديد ديد د...!

(هم‌چنين در بلندگوي ورزش‌گاه هم گفت هركي از اين تماشاگرنماهاي خس و خاشاك با موبايل فيلم گرفته ورداره بياره بهش يدونه توپ چهل تيكه جايزه مي‌ديم. هم‌چنين اضافه مي‌شود چون هيجان بازي زياد بود تخمه تموم شد.)

پي‌نوشت:

برخي شايعات هست كه مي‌گويند مربي تيم چپ در فاصله‌ي بين نيمه‌ي اول و نيمه‌ي مربيان، رفته زير دوش و مي‌خواد غسل شهادت بكنه و بعد بياد روي نيمكت بشينه،‌اون يكي مربيم كه بعضيا ميگن كلا حموم نميره!!!

اينارو فقط ميگنا،‌منم شنيدم و شنيدن كي بود مانند ديدن و ديدن هم كي بود مانند چي‌دن...!

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت   به قلم محمد فکری  |