سوال پایان ترم تیر ماه لو رفت!!!

 

نام و نام خانوادگی:  موافق/مخالف            نام استاد:                                                      محل مهر (پریز برق):       

شماره ی دانشجویی(دو شاخه):         نام درس:  وطن دوستی/پرستی(به اصطلاح)      امضاء مراقب(ناظر اعمال:)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با توجه و توکل به خداوند منان و حفظ آرامش خود، به سوال زیر پاسخ دهید:

 (توجه: بارم این سوال بیست نمره است، در صورت عدم پاسخگویی ، نیست می شوید! هرگونه اعتراض تقلب محسوب می شود)

 

1- بزنم  یا  نزنم؟! (۲۰ نمره)

                                                                                                      موفق باشید

 

تذکرات:

۱- برای پاسخ به سوال بالا خیلی دقت کنید، شما با جابه جایی نقطه های این سوال ممکن است بیست شوید و شاید هم نیست.(قضیه همون خریت و حریت خودمونه)

۲-  هرگونه استفاده از پیامک، معجزه محسوب میشه چون تا وقتی که مشکل فنی توسط کارشناسان زبده و کاربلد مخابرات حل بشه، پیامک قطع می باشد!

۳- جهت کسب اطلاعات بیشتر به پست قبلی نه، قبلیش رجوع کنید، با عنوان "دست به دست هم دهیم...."

 

پی نوشت:

........ بودن یا نبودن، زدن یا نزدن، مسئله اینست!

البته شاید هم مسئله چیز دیگری باشد!

شاید هم اصلا مسئله ای وجود نداشته باشد.

آقا دوربین مخفیه؟!

نه جان من سرکاری نیست؟!

کی پخش میشه؟!

(در صورتی که منظور سوال را متوجه نشدید، یک بار دکمه ی F5 را بفشارید، شاید یه فرجی شد!)

 

  

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت   به قلم محمد فکری  | 

گوشت پاره...!

پاره‌‌اي گوشت كه بس لذيذ بود و آبدار،‌افتاده بود روي زمين،‌خاك‌مال شده بود،‌ناجور!

درنده آمده بود تا به نيش كشد وحشيانه،‌ از شير و گرگ  بگير تا ‌سگ و كفتار!

پرنده آمده بود تا به لانش (لانه‌اش) برد،‌ از عقاب و شاهين بگير تا لاشخور!

خزنده نيز آمده بود تا آن را بلنباند تا شكم سير شود! از افعي و كبري بگير تا كرم‌خاكي كور و ملول و بيچاره!

جهنده هم آن‌جا بود ، اما به طمع آن پاره آن‌جا نبود. آمده بود در حاشيه بنشيند بهر تماشا،‌شايد هم پشه‌اي يا مگسي نصيبش آمد!

حشره نيز آنجا انجمن بود و ويز-ويز مي‌نمود ‌فراوان كه هيچ ،‌ درنده و پرنده و خزنده را نيز آزار كرده بود،‌بي‌امان. جهنده از ديدن حشره دهانش پرآب شده بود، فراوان!(پشه ،‌مگس و سنجاقك،‌براي غوك غمزه مي‌نمودند،‌غمزه نمودني! آب هم سربالا مي رفت و غوك در ابوعطا آواز مي‌كرد،‌ گاه نيز كلانتر مي‌شد و هفت‌تير مي‌كشيد)

 چرنده هم آن‌جا بود،‌اما براي خودش مي‌چريد و انگار در اين باغ نبود،‌چرا كه چرنده را فطرتا با گوشت كاري نباشد كه هيج،‌برخي خود او را نوعي گوشت به حساب مي‌آورند.

مخلص اين‌كه غير از حشره، درنده ، پرنده و خزنده و چرنده يكي نويسنده هم آن‌جا بود. نويسنده‌ ،‌نويسنده نبود كه هيچ، مجنون هم بود اما جاهل نبود و از نويسندگي تنها نوشتن را بلد بود ولاغير. اين‌را هم كه خواندي، آن نوشته‌بود.

مجنون وقتي اين‌را مي‌نوشت مست كرده بود و حالش خوش بود اما خوش‌حال نبود.الان هم قدح به دست ،رفته پشت‌ابر از خورشيد سوال كند كه تا كي قرارست پشت ابر بماند،‌اما بيچاره ندانست كه الان شب  است و خورشيد خاموش!

مگر خورشيد به دادش برسد كه بيچاره هم مجنون است و هم مست!

 

پي‌نوشت:

1- مجنون مي‌گفت نامبرده‌شده‌گان بالا ، هدفشان يكي بود اما وحدت لازم را نداشتند و هركس مي‌خواست خودش به تنهايي هدف را نشانه رود. و  آن هدف اين بود كه پاره را بلنباند و ببلعد و بعد نيز هضم و آخر كار هم دفعش كند،‌ خداوند دفعشان كناد!

 

2-                                         شب تاریک و سنگستان و من مست

قدح از دست من افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

الله مع‌الصابرين

 

 

+ نگاشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت   به قلم محمد فکری  | 

دست به دست هم دهيم به مهر،‌ميهن خويش را كنيم آباد؟!

 

 چندگاهي است كه از دوستان دور يا نزديك،‌ نامه‌هايي دريافت مي‌كنم با اين مضمون كه به نشانه‌ي اعتراض،‌فلان كار را بكنم يا نكنم!

كه بسي در عجبم و نمي‌دانم به شعور آن‌ها شك كنم يا خودم! چرا كه يا آن‌ها آنقدر بي‌شعورند كه اين نامه را براي حقير ارسال نموده‌اند و يا اين‌كه حقير را اينقدر بي شعور فرض كرده‌اند كه اين نامه را برايم ارسال نموده‌اند. و شايد هم هردو موضوع صادق باشد!

  در هر حال، ‌اين نامه‌ها را دريافت نمودم و خواندم و چنين دريافتم :

From: harekate_Madani@yahoo.com

To: Khar_khodeti@yahoo.com

                                                                         و اين نشانه‌ي اعتراض توست!     : subject

 دستورالعمل‌هاي ذيل، جهت آبادسازي مملكتمان است، اين را بخوانيد و بكنيد،‌به ديگران هم بگوييد بخوانند و بكنند و به ديگر كسان هم همين را بگويند،‌ فراموش نشود كه آدرس نفرات قبلي حذف شود،‌تا خداي ناكرده آدرس‌ها به جاي خاصي جذب نشود،‌ و تو اين گونه بايد عمل كني كه اين‌ها نشانه‌ي اعتراض توست:

 1- پس صبح هنگام مي‌شود و تو از خواب بيدار مي‌شوي و مي‌روي آنجايي كه قرار است غير از شستن دست و روي ،‌ كارهاي بزرگ و كوچك ديگري هم بكني ، پس دقت كن كه به نشانه‌ي اعتراض تا آن‌جايي كه راه مي‌دهد و جاي دارد، كارت را درشت‌تر انجام دهي كه اين كار يعني اعتراض، پس جهت رفت و روب آن ريز يا درشت كار ، ‌آب را بيش از پيش باز مي‌كني تا آب بيشتري مصرف شود و سازمان آب براي تامين آب آشاميدني مردم، ‌دچار مشكل شود و با جيره‌بندي روبرو شويم و پدر و مادرمان كه يكي شد ، ‌آن‌گاه، مملكت آباد مي‌شود،‌آباد شدني.گور پدر قبض آب را اينجا بايد چند بار تكرار كني!

2- و اگر تو شاغل بودي،‌ مخصوصا از نوع دولتي، تلاشت بر اين باشد تا ديرتر به محل كار برسي كه به نشانه‌ي اعتراض كار مردم را ديرتر راه‌ بياندازي و آن‌ها هم به نشانه‌ي اعتراض چند فحش آبدار نثار خاندانت كنند!

3- و اگر تو مشغول بودي به خانه‌داري،‌ غذا را يا شور كن يا بي‌نمك كه نشانه‌ي اعتراض تو همين باشد و بس! و اگر در هنگام غذا درست كردن عادت داشتي به گوش دادن به يك رسانه‌ي صوتي و تصويري ، ‌فقط رسانه‌هاي خارجي را برگزين كه در ميان مردم شايع است كه اين داخلي‌ها تماما دروغ مي‌بافند به هم. اگر هم بخواهي منطقي نگاه كني مي‌بيني كه حق كاملا با مردم است و ‌آن‌ خارجي‌ها غير از اين‌كه كاملا راستگو هستند، صلاح ما را هم بهتر از خودمان مي‌دانند، چون آن‌ها با ديدي بهتر از خارج گود به ما نگاه مي‌كنند،‌بهتر مي‌توانند بگويند كه چگونه لنگش كنيم.

4- و هنگام رجعت به منزل فرا مي‌رسد و تو احتمالا پس از رجعت به منزل با دوستان يا خانواده‌ات جهت فراخ نسبي خاطر به پارك ، قهوه‌خانه،‌ غذاخانه، مركز خريد يا يك قبرستان ديگر مي‌روي. پس سعي‌كن در مسير تا آن‌جايي كه راه مي‌دهد از بوق ماشينت بهره‌ببري كه اين بوق،‌همان بوق اعتراض توست و نبايد بوق را قطع كني،‌درست است كه اين كار سبب مي‌شود تا برخي از مردم،‌مخصوصا پير‌ترها، خواهر و مادرت را فحش‌مال كنند،‌اما ايمان داشته باش كه اين كار نشانه‌اي از اعتراض توست،‌يادت باشد يك قهرمان هيچ‌وقت شكست نمي‌خورد،‌حتي اگر خواهر و مادر كه هيچ، خاندانش را به نيكي ياد كنند!

5- در مسير كه هستي،اگر شبكه‌ي پيامك دچار نقص فني نشده باشد، چند پيامكي را از دوست و دشمن،دريافت خواهي كرد. و تو به هيچ كدام پاسخ نخواهي داد ؛ كه اين نشانه‌ي اعتراض توست و تو بايد پيامك را تحريم كني كه اين كار سبب آباداني و پيش‌رفت مملكت عزيزمان است. هم‌چنين با عنايت به اينكه اين‌روزها كه روزمرگي كارمان شده است و اگر خيلي به كسي حال بدهيم، برايش پيامك مي‌فرستيم،‌ عدم ارسال پيامك سبب مي‌شود تا همين ارتباط سرد و بي‌روح نيز باطل شود. همانا كه اين ابطال نشانه‌اي از اعتراض توست.

 

6- پس از اين‌كه خاطرت فراخ شد،‌دوباره به محل خوردن و آشاميدن و خسبيدنت باز مي‌گردي،‌ساعت نزديك به 21 است. هر چه سريع‌تر دوشاخه‌ي  وسايل برقي پر مصرف را در جعبه‌ي دو سوراخ برق(معادل پريز) ،‌ فرو مي‌كني تا در ساعات اوج مصرف،‌ مصرفت را به اوج برساني تا در انتهاي برج،‌ قبض برقت،‌برق از سرت بپراند و دود از جاييت بيرون بزند ، و تو آگاه باش كه اين كار چند نتيجه‌ي مفيد در بر خواهد داشت كه اولا اداره‌ي برق با مشكل تامين برق مواجه مي‌شود،‌ ثانيا حساب بانكي سازمان برق،‌پر پول‌تر از پيش مي‌شود و ثالثا برق‌هم جيره‌بندي مي‌شود و چرخ اقتصاد مملكت( علي‌الخصوص شركت‌هاي خصوصي) لنگ‌تر مي‌شود و رابعا ، اين نشانه‌ي اعتراض تو خواهد بود!

 

7- پس از اين ، ساعت نزديك به 22 مي‌شود و كانون خانواده از شدت مصرف وسايل برقي،‌كاملا گرم شده است . بر توست كه اين كانون را به پشت بام منتقل كني و آن‌جا يك صدا اول چند حنجره‌اي را از الله‌اكبر پاره مي‌كني و بعد هم گوش مي‌دهي ‌همسايه بغل دستيتان چه مي‌گويد، ‌تو آن را تكرار مي‌كني،‌چندين بار ! آگاه‌باش كه هرچقدر حنجره‌ات را بيشتر پاره‌كني،‌ نشانه‌ي اعتراضت گنده‌تر مي‌شود(بزرگ‌تر مي‌شود) و خداوند اجرت را در دنيا و آخرت، چندصد برابر مي‌كند كه همانا گفته شده است الدنيا ،‌مزرعه الاخره!

 8- هنگام خفتن فرا مي رسد،‌ به ياد داشته‌باش كه حداقل پنج چراغ را تا صبح روشن بگذاري و پرده‌ي پنجرها را كنار بزني تا درون خانه‌ات را هر ننه قمري بتواند ديد بزند كه اين، نشانه‌ا‌ي ديگر از اعتراض توست. امكان دارد كه آن ننه‌قمر،‌خواهر و مادرت را در اين هنگام كه با لباسي راحت در منزل مي‌چرخند و مي‌گردند ديد بزنند. اما به تو بشارت مي دهم كه اولا از قديم گفته‌اند كه يك نظر حلال است و دوم اين‌كه به ياد داشته باش،‌اين نشانه‌ي اعتراض توست!

9-پس صبح هنگام مي‌شود و تو از خواب بيدار مي‌شوي و مي‌روي آنجايي كه قرار است غير از شستن دست و روي ،‌ كارهاي بزرگ و كوچك ديگري هم بكني...

و اين كارها،‌ بزرگتر و بزرگتر مي‌شوند كه اين،

 نشانه‌ي اعتراض توست!

 

در پايان عرض مي‌شود حضور منورتان كه يادتان باشد تمامي موارد فوق را بدون كم و كاست انجام دهيد و ديگران را نيز به انجام آن توصيه كنيد كه اين نشانه‌ي اعتراض ماست و اين‌ يعني يك حركت كاملا مدني:

 دست به دست هم‌ دهيم به مهر،‌ميهن خويش را كنيم آباد؟!

 

پي‌نوشت:

حقير كاملا مطلعم كه در حال حاضر  ،چون چوبي دوسر طلا شده‌ايم،‌ اما مي‌دانم كه در تعاريف حركات مدني، حماقت و سفاهت،‌ محلي از اعراب ندارد!

 

اجركم،‌عندالله!

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت   به قلم محمد فکری  | 

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي؟!

 

همين امروز بود كه در راه شركت محترممان بودم براي كسب روزي كاملا حلال كه ناگهان در ميانه‌ي ره با يكي ماشين آموزش رانندگي مواجه شدم.

پس ديدم  كه  يك فروند خانم مبتدي پشت رول بنشسته و فروندي ديگر از همان جنس، به عنوان مربي ‌در كنارش ، در حال راي اعتماد دادن ، به نفس آن مبتدي است.

و حقير هم كه به صورت كاملا امروزي و البته حرفه‌اي، خسته‌وار به صندلي لم داده بودم ، در حالي كه يك دستم بر فرمان بود و ديگر دست بر جايي ديگر، پا بر پدال گاز فشردم و با نيم‌نگاهي غرورآميز از كنار آن مبتدي گذشتم و با خود زمزمه نمودم كه:

بسيار سفر بايد،‌تا پخته شود خامي!!!

 و در همين احوال بودم و در بحر تفكر و تامل، بسي ‌فرو رفته بودم كه ناگاه به ارتباط پيچيده و گنگ اين شعر با  عملكرد برخي از مسئولين زحمت‌كش پي بردم،‌پي بردني! 

همگي مي‌دانيم كه انسان به اين دنيا آمد تا به كمال برسد ولي اين‌كه چرا در همان دنيا به كمال نرسيد و مگر همان‌جا چه اشكالي داشت و مگر جا قحطي بود كه آمد اينجا و صدها اگر و مگر ديگر را همگي نمي‌دانيم.

 ( البته  با توجه به شواهد و قراين موجود به نظر مي‌رسد كه واقعا جاقحطي بود كه آمد اينجا ، ‌زيرا تا به حال سياره‌ي ديگري جهت اسكان و پذيرايي نوع بشر كشف و ضبط نشده است!)

 و از طرفي هم طبق عبارت گفته شده در فوق،‌ دريافتيم كه جهت كمال و پختگي بايد سفر نمود،‌ آن هم فراوان.پس به اين نتيجه مي‌رسيم كه آن‌هايي كه زياد سفر مي‌كنند،‌قصد دارند كه پخته شوند و برسند به آن كمالي كه گفته شد.

حال ممكن است اين سفر زيارتي‌باشد و شايد هم سياحتي،‌شايد سفر استاني باشد،‌شايد شهري،‌روستايي،‌دهاتي و ...ولي در اين‌جا مشكلي وجود دارد كه متاسفانه تا به حال كسي راه حلي براي آن ارائه نداده است و آن ،‌اين كه:

اگر كسي كه باقالي يا شلقم‌صفت بود و هي مي‌رفت سفر تا پخته‌شود ، ديگران چه گناهي كردند كه بايد بوي پختگي آن شلقم و يا باقالي را تحمل نمايند؟!

و سوالي ديگر اين كه آمديم و آن شلقم يا باقالي،‌نپز بود و حتي با سفر به دور دنيا هم پخته نمي‌شد،‌ديگران در اين ميان چه گناهي دارند؟!

بنابراين، از كليه‌ي خوانندگان اين متن،‌خواهشمند است ميزان مختصر و مفيدي به ذهنشان فشار بياورند و راه حلي ارائه دهند كه زين پس شلقم‌ها و باقالي‌ها،به جاي سفر فراوان ‌جهت پخته شدن، راه ديگري را جهت اين امر خير،‌برگزينند.

 شرح و بسط:

خام بدُ ، ‌پخته شدُ و سوختش،‌الان هم بوي سوختگيش خفه‌مان كرده، بدجور!

 

پي‌نوشت:

به جان خودم نباشد،‌به جان شما ، حقير نيز خيلي موافقم كه مسئولين زحمت‌كش مدام با مردم در ارتباط باشند و با ديدارهاي نا‌گهاني و غافل-گير كننده به استان‌هاي مختلف سفر كنند و  مدام به داد مردم برسند و و بيدادگران را سركوب كنند و  ... ولي به شرطها و شروطها.

حكم نيمه شرعي اين موضوع نيز بدين قرار است ‌كه سفر مسئولين به استان‌هاي مختلف جهت دادگري و مقابله با بيدادگري نسبتا حلال است،‌البته‌ اگر آن مسئول نقش باقالي يا شلقم را داشته باشد، اين سفر كاملا حرام است.‌مخصوصا اگر ايشان نپز باشند اين سفر وي را مشغول ذمبه(مشمول ذمه) مي‌كند و حق‌الناس بر گردن وي مي‌افتد،‌فتادني!

                                                                                                            اجرهم عندالله

 

 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت   به قلم محمد فکری  | 

هر سخن كز دل نيايد،‌لاجرم بر گل نشيند!

 

عبارت گهربار سخن كز دل برآيد،‌لاجرم بر دل نشيند را بسي گفته‌اند و شنيده‌ايم و چه حيف كه به معناي آن عميقا،‌ توجه و تامل نداشته‌ايم و  طبق معمول با نگاهي روزمره و گذرا از آن گذشته ايم،‌بدجور!

اين‌روزها كه به جز مسئولين متعهد و زحمت‌كش و ملت عزيز و شريفمان هر ننه‌قمر ديگري هم برايمان دلسوزي مي‌كند، فراوان ‌در عجبم كه چرا اين دلسو‍زي‌ها به آن جايي كه بايد نمي رسد؟! مگر غير از اينست كه همه دلشان مي سوزد و از دل سخن مي گويند،‌پس چرا اين سخنان به جاي اين‌كه بر دل نشيند،‌همگي بر گِل مي‌نشيند؟!

 بنابراين به اين نتيجه مي‌رسيم كه درست است گفته‌اند كه گر سخني از  دل برآيد لاجرم بر دل نشيند،‌اما ...

اما درست نيست كه گفته‌اند هر سخني از  دل برآيد لاجرم بر دل نشيند، چرا كه حقايق و شواهد ،‌ غير از اين را نشان مي دهد،‌ناجور!

 حقير پس از بررسي و مطالعات فراوان به يك نكته‌ي اساسي پي بردم،‌اساسي.اين مطالعات و مشاهدات كه توسط يك تيم كارشناسي يك‌نفره(خودم) انجام شد،‌ علت اصلي به ثمر نرسيدن اين دلسوزي‌ها را مشخص نمود.

و آن هم اينست كه در حال حاضر به علت شديد شدن دلسوزي‌ها،‌سخن‌ها به جاي اين كه از خود دل برآيد، از ته دل بر مي‌آيد. و بر همگان واضح و مبرهن است كه هرچيزي كه از حدش بگذرد خوب نيست. بر همين اساس به شما پيشنهاد مي‌كنم وقتي مي‌خواهيد با كسي حرف بزنيد سعي كنيد زياد افراط نكنيد و به جاي اين‌كه از دل صحبت كنيد،‌از ته دل صحبت كنيد كه واقعا اين كار تاثيرات مخرب و نامطبوعي بر ذهن و فكر و هيكل مخاطب و البته محيط زيست وي دارد.

 طي پژوهش‌هاي اخير حقير،‌ ثابت شد اصولا و اساسا هر سخني كه از ته دل برآيد باعث ناخشنودي اطرافيان مي‌شود. يادم مي‌آيد يك به اصطلاح بنده خدايي بود كه مي‌گفت من همه‌ي مردم ايران را از ته دل دوست دارم. آخر يكي نيست كه بگويد آدم به اصطلاح حسابي،‌آخر ته دل هم جايي است براي دوست‌داشتن مردم ايران؟!  آخر چرا دهان مرا باز مي‌كنيد؟؟!!!

حيف كه ادب من، به ز دولت اوست و گرنه چنان از ته دل برايتان داغ –داغ مي‌نوشتم كه ... خدايي جز خداي يگانه نيست (= معادل عبارت عربي لااله الا الله = يعني نزار دهنمو باز كنم)

 بعضي‌ها علاوه بر اين‌كه از ته دل همه را دوست دارند،‌ با هر كس و ناكسي هم كه صحبت مي كنند،‌از ته دل صحبت مي‌كنند و همين امر سبب مي‌شود كه همه چيز در پايان سخنراني آن‌ها به گند كشيده شود چرا كه جاي مناسبي را براي حرف زدن انتخاب ننموده‌اند. اصلا از قديم و نديم گفته‌اند كه مرد از دهانش سخن مي‌گويد نه از ته دل!

 اضافه مي‌شود كه اين عده از افراد هميشه حرف ،‌حرف خودشان است و از خر شيطان هم  پايين نمي‌آيند مگر اين كه به جاي سفتي برسند، و همه مي‌دانيم كه اگر شخصي كه دلش به شدت مي‌سوزد، در مكان سفتي ،‌از ته دل سخنراني كند چه عقوبت شومي‌،‌ او و هيئت همراهش را تهديد مي‌كند.

 جمع‌بندي و حرف اول و آخر:

سخني كه از دل برآيد،‌لاجرم بر دل نشيند ولي سخني كز ته دل برآيد، احتمالا بر جاي ديگري نشيند!!!

بنابراين، از كليه‌ي آن‌هايي كه از ته دل براي ما دلسوزي مي‌كنند‌،‌خواهش مي‌كنم اكيدا از اين عمل قبيح خودداري فرمايند،‌به اندازه ي كافي و وافي استفاده نموديم. و در پايان كه ذوق شعري حقير شكوفا شد،‌ اين تك بيتي را كه از دل سرودم تقديم مي‌كنم به آن‌هايي كه واقعا از ته‌دل دوستشان دارم:

 سـخــن كـز دل نيـايد ،‌لاجرم بر گِل نشيند

 گِل گرفتن* به ز آن باشد كه آدم، ول ..ريند

* در اينجا منظور شاعر از گل گرفتن،‌سخن نگفتن و در واقع حرف اضافه نزدن و دهان دوختن است.

 

پي‌نوشت:

اي ملت عزيز كه جانم فداي تو

قربان مهرباني و لطف و صفاي تو

به طور واضح‌تر حضور منورتون عرض‌ كنم كه قربون اين ملت شريف و باحالمون بروم كه اينقدر باحالند كه هر چقدر هم حالشونو بگيرن، بازم باحالند،‌شديدا...!

 

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت   به قلم محمد فکری  | 

مطالب قدیمی‌تر