پارچهي سياهي كه در كنار درب ورودي شهرداري لواسان نصب شده بود،توجه ما را به سمت خود جلب نمود و از آن جا كه تنمان كمي خارش داشت، ايستاديم و نظارهاي نموديم بر نوشتههاي آن سياه پارچه.
و متوجه شديم كه:
پسر عمهي عزيز شهردار لواسان فوت نموده است...!![]()
تا اين خبر نحس و شوم را دريافتيم ،اشكي بود كه ميفشانديم و خاكي بود كه بر سر ميساييديم!
آنقدر بيقراري نموديم كه ديگر از حال رفتيم و جماعتي بر بالين ما انجمن شدند. آن ها نيز وقتي از ماوقع آگاهي يافتند چنان اشكي بر خاك فشاندند كه فيالان:
خاك زمين گل شد
روي زمين ول شد!
*ترجمه: آنقدر جمعيت اشك ريختند كه خاك زمين،تبديل به گل شد! (حال كردين چه شعري گفتم في البداهه!
)
سخن كوتاه، اين داستان كوتاه يادآور موضوع پاچه خوارگي و كاربردهاي آن در جامعه بود تا به شما يادآور شود كه زين پس ميتوانيد براي درگذشت هر كدام از اقوام شهردار،مدير كل،بخشدار،معلم،استاد و دوست و ... اعم از سببي و نسبي(پسر عمه،پسر پسر عمه،دوست پسر عمه،دوست دختر پسر عمه،دوست دوست دختر پسر عمه،پدر پسر عمه،دوست پدر پسر عمه،پدر پدرسگ پسر عمه و ...) پيام تسليت ارسال كنيد و مقدمه سازي كنيد براي اهداف كوتاه و بلند مدت خودتان!
در پايان ضمن تشكر از توجه شما،پيشاپيش ،به اصطلاح مسلمان شدن پسر دختر عمهي شهردار لواسان را به تمامي مسلمانان و شيعيان جهان تبريك و تهنيت عرض ميكنم.
*مسلمان شدن= اصطلاحي است كه وقتي نوزاد پسري را ختنه ميكنند ميگويند مسلمان شده است!![]()
گفتني است مراسم مسلمان شدن پسر دختر عمهي شهردار لواسان(ختنه كردن) جمعهي همين هفته در تالار بزرگ كشور برگزار خواهد شد.شهردار لواسان ضمن اعلام اين خبر به مشتاقان و دوستدان اعلام كرد از آوردن هداياي نقدي جدا خودداري نمايند. او دليل اين خواسته را پخش زندهي اين مراسم پرشكوه از صدا و سيما اعلام كرد و گفت دوستداران ميتوانند تمامي هداياي نقدي،رشوه،سند ملك،سوئيچ ماشين و ... را طي روزهاي بعد از مراسم به دفتر كار او ارسال كنند.
هم چنين وي به دوستداران نصب پارچه(به مناسبت ختنهي پسر دختر عمهاش) در كنار درب ورودي و سردر ساختمان شهرداري لواسان اعلام كرد اين پارچهنوشته ها را حداقل يك هفته قبل از شروع مراسم نصب كنند و تا حداقل يك ماه هم بگذارند همان جايي كه هست بماند و آن را برندارند!
تذكر:در اين نوشته سعي شده است به هيچ شخصي اهانت نشود!
در ابتداي باب دوم مبحث تهي و جذاب "خالي بندي" به شرح مختصري از آخرين خالي بندي تلويزيوني مي پردازم.
آري چندي است كه به اصطلاح مخ ملت شريف دوست با اخبار المپيك به كار گرفته شده است و البته ملت نيز استقبال كردهاند ،زيرا در كل انسان موجود تنوع طلبي است و بعد از شنيدن مداوم خالي بندي هاي اقتصادي سرانجام خسته ميشوند و بايد كمي شاخه ي خالي بندي را تغيير داد!
خالي بنديهايي كه چندي پيش در زمينه اقتصادي رخ ميداد را از نظر ميگذرانيم:
وزير مسكن دليل گراني مسكن را حجوم دلبندان شهرستاني به تهران اعلام كرد و پس از بررسي دليل اين حجوم كمبود كار در شهرستانها اعلام شد و انگشت اتهام به سمت وزير كار نشانهرفت و وزير كار نيز كه قبلا با وزير اقتصاد هماهنگ كرده بود اعلام كرد برويد از وزير اقتصاد بپرسيد كه چرا اين چنين است كه سر انجام :
وزير اقتصاد اعلام كرد كه با بيش از چهارصد كارشناس برتر اقتصادي مشورت كرده است و آقاي احمدي نژاد نيز در جلسه حضور داشته است و ...
حالا بگرد اون چهارصد نفر را پيدا كن يا به اصطلاح:
"پيدا كنيد پرتقال فروش را!"
در ميانهي اين مبحث جنجالي ناگهان برقها از ميان ميرود و شهر در خاموشي فرو ميرود.
و مجددا انگشت اتهام به سمت آقاي وزير نيرو نشانه ميرود و در حالي كه وي در حال توضيح دادن است كه اصغر ترقه در زمستان شيطاني كرده است و دريچهي تمام سدهاي ايران را باز كرده و هر چه آب بوده بر جوي ها روانه شده است و ...
ناگهان اخبار داغ المپيك بابي جديد براي خالي بندي را مي گشايد كه:
آي ملت،تصوير المپيك تقلبي بوده و مدالهاي طلا جنسش از نقره بوده و ... الي ماشاء الله...
حالا اين همه ما خالي بستيم كمي نيز ديگران خالي ببندند،چه اشكالي وارد است؟
اصلا ما حديث داريم كه:
"هر چه براي خود ميپسندي،براي ديگران هم بپسند"
سخن كوتاه، در رابطه با رابطه ي علت و معلولي بين گراني مسكن و افزايش كشت نيشكر در نشابور و كمبود برق و گراني رب گوجه و درگذشت خسرو شكيبايي و سرگذشت پسر شادروان ناصر عبدالهي و .... بسيار خالي بست داده ميشود و اين موضوع نه تنها بر من بلكه بر شما نيز آشكاراست!
و اما بهروز خالي بند:
شخصيت بهروز خالي بند كه مدتي پيش به كار بردن تكه كلام هاي وي در ميان خردسالان،نوجوانان،جوانان و ... باعث افتخار بود مي پردازم.(د بيا= de-biya)

اين شخصيت كه بزدلي و خالي بندي ركن اصلي وجودش بود مداوم خالي را بست ميداد و دنيايي داشت بسيار تهي و البته شيرين!
این شخصیت که در سریال زیر آسمان شهر (۱و ۲و ۳و...) پرورش یافته بود،تلنگري بود بر خاليبندان روزگار كه كمتر از شيوهي سنتي و قديمي خالي بندي استفاده نمايند.
اما اصل مطلب:
غرض از نگاشتن اين موضوع اين بود كه مخاطبين را از تاريخچهي خالي بندي در ايران را مطلع سازم و آن تاريخچه به شرح زير مي باشد:
در زمان پادشاهي رضا خان (رضا قلدر) که گویا مصادف با جنگ جهانی و پرشکوه دوم بوده است در ایران اسلحه نزد سربازان ایرانی به کالایی نایاب تبدیل می شود و سربازان نیز برای این که به اصطلاح کم نیاورند از سیستم " خالی بندی" استفاده می کردند.

بدین شرح که آنان قلاف های اسلحه را بدون گذاشتن اسلحه در آن(با توجه به کمبود سلاح) بر کمر می بستند تا شاید در آتی گشایشی در کار افتد و اسلحه ای مهیا شود!
آري از آن زمان،فتح بابي شد كه در كوي برزن ، عام و خاص يكديگر را خطاب مي نمودند كه:
" نترس،خالي بسته است يا نترس خالي بستم!"
پر پرواز خيال آن چنان غم اندود است كه پرواز ميسر نيست.
و اين ها زاييدهي رسم فلك است.
مدتي نخواهم بود و بهر بردن شكايت از فلك به نزد حضرت دوست،راه سفر برخواهم گرفت.
سفري به پشت هيچستان.
آن جا در خلوتكدهاي كه اتراق خواهم كرد تا آبها از آسياب بيفتد.
(باتلاق ميخواهد مرا ببلعد و من فرار را بر قرار ترجيح ميدهم)
براي مدتي:
الفرار...
(در اینجا نیز دغایغی دیگر می گذرد:http://www.mohammadfekri.ir)
درحال بررسي آثار بوديم و ميگفتيم و ميشنيديم و گاه نيز ميخنديديم.كاملا از دنياي بيرون ناآگاه بوديم و به اصطلاح وارد وادي ديگري شده بوديم.
گاه سعي ميكرديم كه معني يك اثر هنري را دريابيم و گاه نيز درمييافتيم كه چگونه بايد براي يك اثر هنري سعي كنيم...!
آري ،يكي از حضور دوستان در نمايشگاه آثار هنري اش ذوق زده بود و يكي از سبد گل نياوردهاش شرمنده.
يكي محو تماشا و يكي واله و شيدا
يكي غرق اثر بود و يكي مات جبين
كي غرق زمين بود ،يكي غرق يمين...
سخن كوتاه،
در آن زمان كه هركس به تماشايي رفته بود ،ناگاه فردي وارد نگارخانه ي كمال الملك بهزاد شد،سياه پوش.
هيكلش چون خيار بود(قلمي و لاغر اندام) و قامتش چون بوتهي خيار(كوتاه و پست)لاغر اندام بود و چندان هيبت نداشت كه مهيب باشد.
رفت و رفت تا نزديك شد به دختري كه الحق و الانصاف ،چندان آنچنان و اين چنين نبود.
نميدانم آن كج كلاه سياه پوش، كه به ظاهر، چندان مامور و معذور هم نبود (و گويي با شوق به شكار آمده است)، به آن دختر چه گفت كه در چشم به هم زدني رنگ رخسار دخترك گچي شد.
در هر حال جماعتي كه در نگارخانه بودند،تماما ماستها را كيسه كيسه روي هم انباشته بودند و نظاره گر رويداد بودند و من نيز در ترديد بودم كه با ثبت كردن اين لحظهي تاريخي با دوربينم به چه سرنوشتي دچار خواهم شد و آيا پس از انجام اين كار آيا قادر به طي روال معمول زندگي خواهم بود يا خير...
سرانجام دخترك را به زندان سياري كه در چند متري نگارخانه بود و روي آن با رنگ سبزي نگاشته بودند گشت ارشاد ، منتقل كردند.

دوست وي نيز كه از هيبت آن خيار قلمي كج كلاه و زندان سيار،زبانش گره خورده بود و قادر نبود سخني برآورد،تنها با نگاهي ملتمسانه به آن خيار خيره شده بود.
تني چند از جماعت، بزك كرده بودند،بزك كردني، و اقبالشان چنين بود كه قبل از ورود آن سياه پوش،وي را بديدند و به پستو پناه بردند و الا آنان نيز در محيط زندان سيار محاط ميشدند.
و در فرجام، حقير كه در ترديد شكار كردن يا نكردن بودم،دوربين را كنار گذاشتم و با گوشي تلفن همراهي كه داشتم لحظه ي التماس و زاري دوست آن دخترك بي نوا را ثبت نمودم.
هر چند فاصله زياد بود،اما در هر حال آن لحظه ثبت شد.
اما وقت كوتاه است ،نكات پاياني:
الف)اگرها:
۱- اگر شما جاي آن دختر بوديد...
۲- اگر شما جاي من بوديد...
۳-اگر شما جاي آن سياه پوش كج كلاه بوديد...
۴- اگر شما جاي برگزاركنندهي نمايشگاه بوديد...(با توجه به اين كه شما دوستتان را به نمايشگاه آثارتان دعوت نموديد،آنگاه او را در محل نمايشگاه دستگير ميكنند و ...)
ب)كاشكيها:
۱- كاشكي روشهاي بهتري براي ارشاد جوانان علي الخصوص دختران جوان بود...
۲- كاشكي هيچ وقت چنين تجربه اي را نداشته باشيد...
۳- كاشكي آن دختر زودتر متوجه آن سياه پوش كلاه كج ميشد و همچون ديگران به پستو ميگريخت...
۴-كاشكي وقتي از گالري بيرون مي آمدم،شاهد نبودم كه:

پسر بچهاي به همراه دوستش (كه حاضر نشد در ثبت اين صحنه شريك من شود)،در آب بسيار آلودهي جوي روان در وسط بلوار كشاورز،واقع در پايتخت جمهوري اسلامي ايران،در حال خرج كردن سلامتي خود است و به اصطلاح تفريح ميكند وبراي گذراندن اوقات فراغتش در تابستان هزار و سيصد هشتاد و هفت خورشيدي، تلاش ميكند.
(كاستي ها را ببخشاييد كه وقتم بسيار تنگ است)

- و اينك ،چون هميشه، زمان آن فرا رسيده است كه همگان از وي بنويسند و بگويند چه گوهري بود و چه گوهري را از دست داديم و ...
شايد فردا هم خبري ديگر منتشر شود...
هم اكنون كه مينگارم باورم نيست كه يكي از محبوبان قلبم ديگر در قيدحيات نيست و ذهنم به اين سمت ميرود كه چرا آن زماني كه او دربيمارستان رنج ميكشيد من بيخبر بودم!؟
امروز هم كسي در بيمارستان است و شايد هم كنج خانه
وشايد فردا...
البته ميدانم كه براي او اين قفس تنگ بود و
به راستي از قيد حيات رهايي يافت
روحش شاد باد.