تبليغاتX
دغایغ

س.ک.س بوک

حالا گیرم که همه حرف های تو درست باشد! من ، بی جنبه ام. روانی ام. عقده ای ام. مشکل دارم. دچار نوعی از مازوخیسم یا شاید هم مراحلی از اسکیزوفرنی ام! اما آخر رفیق خودت قضاوت کن! من اگر سالمه سالمه سالم هم بودم؛ اصلا من نه! من که آدم نیستم!

... این حرف ها را هم بگذار دم کوزه و آبش را بخور! الکی اداهای روشنفکر بازی در نیاور از خودت و بی خودی هی تز فرویدی بده که همه اش تقصیر این اسلام است که ما (دختر/پسر) را  از کودکی از هم دور کرد و هزارتا از این حرف های صد من یک غاز. این حرف ها باشد برای بعد.

من حرفم این است:

شرط می بندم هر آدم سالمی که تو قبولش داری و من نه ، بعضی از این عکس هایت را که روی فیس بوک می گذاری ببیند شک می کند که این فیس بوک ست یا سکس بوک...!

پی نوشت: آدم بایس خودش عاقل باشه!

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت   به قلم محمد فکری  | 

نقص فني...

داور ، بازي را متوقف كرده بود و عده اي از بازيكنان و تيم پزشكي دور دروازه بان تيم مهمان حلقه زده بودند. دروازه بان مدام  چشم هايش را باز و بسته مي كرد و نگاهش را بين زمين و آسمان مي چرخاند. مامورين نيروي امنيت بين تماشاگراني كه مدام هو مي كردند و شعار مي دادند دنبال كسي مي گشتند.

گزارشگر تلويزيون اعلام كرد كه عده اي از تماشاگران با انداختن ليزر در چشم دروازه بان تيم مهمان ، بينايي او را دچار اختلال كرده اند. مامورين امنيتي سردرگم بودند و تماشاگران از اين كه آن ها نمي توانستند شخص خاطي را پيدا كنند احساس خوشحالي مي كردند و هر لحظه صداي هو كردنشان بيشتر و بيشتر مي شد.

دروازه بان و مربي تيم ميزبان به طرف تماشاگران رفتند و از آن ها خواستند كه دست از اين كارشان بردارند. جمعيت سر از پا نمي شناختند و با كف و سوت ممتد آن دو را تشويق مي كردند. داور مدام به ساعتش نگاه مي كرد و با تكان دادن سر ، ابراز نارضايتي مي كرد.

صدايي از بلندگوي ورزشگاه اعلام كرد: "تماشاگران عزيز ، همشهريان گرامي و محترم! خواهشمند است با رعايت نظم و اخلاق ، مسئولين ورزشگاه را جهت برگزاري هر چه بهتر اين مسابقه ياري فرماييد؛ پيشاپيش از لطف شما سپاس گزاريم."

...

مامورين چند نفر از تماشاگران را بيرون كشيدند و آن ها را با كتك روانه ي خودروي پليس كردند. نور ليزر هم چنان روي صورت دروازه بان تيم مهمان بازي بازي مي كرد. اين بار همه ي بازيكنان تيم ميزبان به طرف جايگاه تماشاگران رفتند و از آن ها خواستند كه از آزار بازيكنان تيم مهمان خودداري كنند.

ديگر صدا به صدا نمي رسيد. صداي هياهوي تماشاگران غوغايي در ورزشگاه به پا كرده بود. يكي از تماشاگران از روي نرده هاي محافظ كنار زمين بالا آمد و خودش را به زمين بازي رساند و شروع كرد به دويدن ، چهار سرباز هم دنبالش.

مسئولين تيم مهمان يكي از ليدرهايشان را فراخواندند و از او درخواست كردند كه تماشاگران را آرام كند. ليدر در حالي كه آستين هاي پيراهنش را تا مي زد ، با قدم هاي بلند و سريع به سمت اتاق فرمان ورزشگاه رفت. چند ثانيه بعد صداي گوش خراشي از بلندگوي ورزشگاه توجه همه را جلب كرد:

"آقا! ، هر كي ليزر بندازه ، هر كي بازيكناي تيم مهمونو اذيت كنه ، هركي فش بده و هو كنه ، بي نامو..." ارتباط تلويزيوني با ورزشگاه قطع شد و تبليغ بازرگاني روي آنتن رفت.

...

چراغ گردان ماشين پليس روشن شد و در حالي كه چند جوان با صورت هاي رنگ شده و شعار نويسي شده داخل آن بودند ، از ورزشگاه خارج شد. سكوت مرگباري بر ورزشگاه حاكم شده بود، انگار كه قبرستان بود. فقط صداي باد به گوش مي رسيد. داور به ساعت خود نگاه كرد و صداي سوتش تمام فضا را پر كرد. بازي از سر گرفته شد و ارتباط تلويزيوني با ورزشگاه مجددا برقرار شد. گزارشگر برنامه ورزشي ضمن عذرخواهي از بينندگان به دليل بروز نقص فني ، به گزارش خود ادامه داد.

 

+ نگاشته شده در  شنبه 1390/07/09ساعت   به قلم محمد فکری  | 

اي بي ادب!

                                           اي بي شرف ، بكوش كه تا با شرف شوي

                                           اي بي پـدر بكــــوش كه تـــا بـــا پـدر شوي

                                           اي بي . . .

                                           اي بي ادب! ، بكــوش كـه تا با ادب شوي



+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1390/06/03ساعت   به قلم محمد فکری  | 

پدرم گفت صلاحم را مي خواهد...

تقريبا شش ماهي مي شد كه  با جمع كردن پول هايي كه از كار تابستانه و شكستن قلك و پول تو جيبي حاصل شده بود ، دور از چشم پدرم سه تار خريده بودم و هنوز بايد مخفيانه ، در زير زمين خانه مان ساز مي زدم. چرا كه خانواده ، مخصوصا پدرم به شدت مخالف بودند با اين قرتي بازي ها! پدرم شخصا از آواز بدش نمي آمد و از كودكي هميشه به من مي گفت كه صداي خوبي دارم و براي اين كه تك خوان گروه سرود يا تواشيح مدرسه بودم ، گه گاهي تشويقم مي كرد و بزرگتر كه شدم هزينه كلاس آوازم را كه از پانزده سالگي شروع به رفتنش كرده بودم ، يكي در ميان مي داد اما با ساز به شدت مخالف بود.

پدرم مي گفت با آمدن آلت موسيقي به خانه ، ملائكه قهرشان خواهد گرفت و روزيمان كم مي شود و اين آلات ، اسباب لهو و لعب است و جايشان در اين خانه نيست. خانه اي كه پدرم براي خشت خشتش رنج هاي زيادي كشيده بود تا حلالي حرام نشود و حق و حقوقي از كسي ضايع نشود.

اما من قانع نمي شدم ، مي دانستم كه اين ها بهانه است. زمانه ي اين حرف ها از نظر من گذشته بود و پدرم را روشنفكرتر از اين حرف ها مي دانستم كه معتقد باشد با آوردن ساز به خانه ملائكه قهرشان مي گيرد و مورد غضب الهي قرار خواهيم گرفت و احتمالا عذابي چيزي نازل مي شود و... مخصوصا اين كه مي دانستم پدرم در ايام جوانيش نوازنده بوده و خودش سازنده ي ساز بوده است كه بي شك علاقه ي من به موسيقي هم ميراث پدري من بوده است.

سرانجام سماجت هاي من ، پدرم را وادار كرد كه حرف دلش را با من بگويد. حرفي كه او مي دانست يك نوجوان پانزده ساله هيچ گاه نخواهد فهميد و براي همين هم بود كه بهانه هاي خشكه مذهبي برايم مياورد تا بتواند حداقل با تكيه بر خدا و پيغمبر من را منصرف كند.

پدرم گفت كه صلاحم را مي خواهد و اين موسيقي و دستك و دنبك بازي ، آخر عاقبت خوشي نخواهد داشت. مي گفت عمر و جوانيت را مي گذاري براي هنر و بعد هم يك سناري كف دستت نخواهند گذاشت كه هيچ ، كلي هم تف و لعنتت مي كنند. پدرم گفت مي دانم عاشق موسيقي هستي ، مي دانم الان كه نصيحت هاي من را گوش مي كني بغض گلويت را گرفته و از من متنفر شده اي ، مي دانم كه فكر مي كني من آدم متعصبي هستم ، مي دانم كه حرف هاي من را ، حتي يك كلمه اش را هم نمي فهمي ، ولي اين را بدان ، من ؛ صلاح تو را مي خواهم.

پدرم نصيحتم كرد و توصيه كرد كه هيچ وقت اساس زندگي ام را بر پايه ي هنر نگذارم. هنري كه از عشق سرچشمه مي گيرد و از احساس. هنري كه فردا روز ، حرف هاي ناگفته اش را فرو خواهد خورد. هنري كه آنقدر غريب مي افتد كه عامه آن را شبيه به آه و ناله هاي فردي ماتم زده مي دانند. هنري كه ارائه ي آن هزار اما و اگر دارد. هنري كه يا بايد آن را به قيمتي نازل به خريداران كم تعدادش بفروشي، آن هم اگر قدرش را بدانند ، و يا در كنج طاقچه ي خاطراتت خاك حسرت بخورد.

انگار ، پدرم آن روز چيزهايي را مي دانست كه من الان مي دانم. انگار پدرم اين خبر را سال ها پيش تر از اين در سايت تابناك خوانده بود:

تابناك:

این روزها دیگر کسی حوصله گریه و زاری ندارد، این را مرد جوانی که پشت خط است و مدیر گروه آوازخوانی با نی و دف برای مراسم ترحیم است ، می‌گوید و تاکید می‌کند که مراسم نباید طوری باشد که داغ دل صاحب عزا تازه شود!

به گزارش برنا، این روزها انگار همه چیز در حال تغییر است؛ حتی گرفتن مراسم ترحیم و ختم برای رفتگان؛ قدیم‌ها از هر خانه‌ای که اهالی‌اش عزادار بودند صدا نوای قاری به گوش می رسید اما امروز انگار حتی مراسم ترحیم هم دستخوش تغییرات شده و دیگر به جای قاری و مداح، آوازخوان‌ و نوازنده‌ به مراسم دعوت می‌شود.

قیمت گروه‌های هنری نسبت به تجربه، استاد بودن نوازنده‌ها و البته محل مراسم متفاوت است و بین 200 تا 500 هزار تومان هزینه دارد. «پیمانی» مدیر یکی از این گروه‌ها است که خودش کار مداحی و آوازخوانی را انجام می‌دهد، می‌گوید: آوازخوانی با نی، دف و تار 350 هزار تومان هزینه دارد و معمولا برای 45 دقیقه تا یک ساعت اجرای برنامه است.

به گزارش خبرنگار برنا، «تقوی» مدیر یکی از این موسسات است و بعد از کلی تبلیغ کار و توضیح این که گروه برای هر مجلس 200 تومان دریافت می‌کند و معمولا دو نفر به محل اعزام می‌شوند می‌گوید: بهتر است برای مراسم حجله هم داشته باشید. البته بعد از کمی پرس‌و جو می‌فهمید که قیمت ارسال حجله برای هر نقطه تهران متفاوت بوده و مثلا برای خیابان شریعتی 70 هزار تومان برای یک روز است.

«اگر راضی نبودید پول ندهید» این را «احتساب» مدیر موسسه‌ای می‌گوید که چند گروه برای مراسم‌های مختلف دارد. او اين گونه توضیح می‌دهد: دو گروه داریم که یکی 300هزار تومان برای یک ساعت و نیم اجرای برنامه دریافت می‌کند و گروه دوم حرفه‌ای‌تر و کارکشته‌تر است و  500هزار تومان هزینه اش می شود.گروه دوم سابقه زیادی دارند و بارها در صدا و سیما اجرا کرده‌اند. سابقه کاری بالای 25 سال دارند. حتی نوازنده‌ها هر کدام استاد این هنر هستند و تدریس می‌کنند.

آوازخوان هم به چند سبک مختلف مسلط است. اول مراسم دکلمه خوانی دارد و بعد کمی دشتی می‌خواهد و بعد هم اشعاری در مدح تازه‌گذشته! احتساب درباره نحوه اجرا هم حرف‌های جالبی می زند و می گوید:

"این روزها دیگر مراسم حالت مداحی‌های قدیمی را ندارد. نباید داغ دل صاحب غزا تازه شود. مراسم ما ، هم محترمانه و با پرستیژ است و هم ، همه از نحوه اجرا راضی‌اند. افراد همگی لباس یک دست که شامل کت و شلوار و کراوات است، می‌پوشند و تیپ و ظاهرشان کاملا امروزی است."

احتساب درباره توقعات برخی از مشتریان هم می‌گوید: برخی دوست دارند تا افراد گروه سن خاصی بین 27 تا 33 سال داشته باشند و ظاهرشان خوب باشد. برخی هم دوست دارند تا گروه فقط اشعار حافظ و مولوی را بخوانند. بنابر این ما طبق درخواست شما کار می‌کنیم.

درآخر هم تاکید می‌کند که زودتر اقدام کنید چون این روزها روزهای شلوغی کار است و بهتر است که زود خبر بدهید. در ادامه هم می گوید:برای مراسم شادی هم گروه داریم، زودتر اقدام کنید تا از گروهی که مثل و مانندش در تهران کم است، بهره‌مند شوید!

بنابراین گزارش، «معتمدی» جوانی است که مدیر یک گروه مداحی با دف و نی است. هزینه برنامه شان را  250 تا 350هزار تومان عنوان کرده و بیان می کند: بیشتر از پول آبروی مراسم برای ما مهم است. گروه ما مسلط است و خواندن را به صورت حرفه‌ای آموخته و مثل برخی گروه‌ها نیست که تجربی کار می‌کنند. دستگاه‌های موسیقی را می شناسند و کارهایشان تمرین شده است. برای عروسی‌های مذهبی و مولودی‌خوانی هم برنامه اجرا می‌کنند.افراد لباس یک دست می‌پوشند و مداح هم کت و شلوار به تن خواهد داشت؛ بنابر این از تیپ و ظاهر افراد مطمئن باشید.

البته هستند موسساتی که از اینکه مردم هنوز با هنرشان آشنا نیستند و قدر آن را نمی‌دانند شکایت دارند. رسولی یکی از این آدم‌ها است که درباره گروهش می‌گوید: کار گروهمان واقعا عالی است و فقط 130 هزار تومان برای نی‌نوازی دریافت می‌کنیم اما در مقابل این هزینه، کار خوب هم به مشتری ارائه می‌کنیم.

رسولی با اشاره به این که گروه‌شان در بهشت زهرا هم اجرا کرده‌اند می‌گوید: وقتی اجرا می‌کنند تمام بهشت زهرا را اسیر خودشان می‌کنند. حتی خیلی‌ها بعد از مراسم زنگ می‌زنند و تشکر می‌کنند و می‌گویند طوفان کردید!!

از قیمت‌ها که می‌پرسی می‌گوید: برای یک تا دو ساعت اجرای برنامه 340 تومان دریافت می‌کنیم اما خیلی ها برای 40 هزار تومان چانه می‌زنند و قدر هنر را نمی‌دانند. به همین خاطر این روزها کمتر کار می‌کنیم. 

با توجه به این که تبلیغات این موسسات به وفور در روزنامه‌های معتبر و حتی در سایت های اینترنتی یافت می‌شود، سوال اینجاست که اگر به گفته بیشتر مراجع عظام تقلید استفاده از آلات موسیقی در مراسم ترحیم حرام است،چرا هیچ گونه نظارتی بر عملکرد اینگونه موسسات که به راحتی فعالیت می‌کنند صورت نمی‌گیرد؟

پي نوشت:

- نكته جالب توجه اين جاست كه منتشر كننده اين خبر (كه ظاهرا سايت تابناك است) هم با نگاهي شرعي - مذهبي به موضوع نگاه كرده است و دلش براي هنر اين مرز كهن نسوخته است.

 

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1390/04/06ساعت   به قلم محمد فکری  | 

اين سروش صحت بود كه من را حامله كرد!

اولين جايي كه از سروش صحت ديدم موهاي فرفري‌اش بود. يك تي‌شرت زرد رنگ با شلوار لي پوشيده بود و كفش صندل پايش بود. هنوز هم كه هنوز است با خودم فكر مي‌كنم و مي‌گويم:

                      -همه‌ي اين‌ها تقصير سروش است. این سروش صحت بود که من را حامله كرد!

...................

وارد كلاس كه شدم ، ‌دور تا دور كلاس آدم نشسته بود. آدم‌هايي حداقل هفده هجده ساله و حداكثر پنجاه شصت ساله كه از قضاي روزگار هم‌كلاسي من محسوب مي‌شدند و بايد 3-2 ماهي را با آن‌ها در اين كلاس مي‌گذراندم. به رسم آدميت ، از در كه وارد شدم ،‌ با صداي بلند و لبخندي مليح گفتم:

- سلام بر همگي...!

نمي‌دانم چرا هيچ كس جواب نداد و همه مثل بز ، فقط نگاهم كردند. شايد به اين خاطر بود كه همه بي‌صبرانه منتظر ديدن سروش صحت بودند و  انتظار نداشتند كه  يك آدم دراز ،‌شبيه به من از در وارد شده و با اعتماد به نفس و با صداي بلند و لبخند به همه سلام ‌كند.

براي اين‌كه ضايع نشوم ، رو كردم به يكي از آدم‌هايي كه آن‌جا نشسته بود و مثلا طوري وانمود كردم كه او مخاطب من بوده است و او هم انگاري كه در رو دربايستي قرار گرفته باشد ، با لبخندي مصنوعي و حالتي گنگ ، با يك سلام نصف و نيمه جوابم را داد. جو سنگيني بر كلاس حاكم بود و همه‌ي نگاه‌ها و رفتارها يك طور خاصي بود.

همه با هم سرسنگين بودند و هيچ لبخندي بر لب‌ها ديده نمي‌شد يا حداقل من نمي‌ديدم. البته 3-2 نفري بعد از اين كه من را ديدند كمي لبخند ‌زدند و دم گوش نفر بغل دستيشان كه احتمالا دوستشان بود زمزمه‌هايي كردند.

اكثرا طوري قيافه گرفته بودند كه انگاري اِند (End) فيلم‌نامه نويسند و قبلا دستيار اصغر فرهادي يا ابراهيم حاتمي‌كيا بوده‌اند و اشتباهي به اين كلاس آمده‌اند.

...

زمان گذشت و گذشت و بالاخره انتظارها به سر رسيد و سر و كله‌ي سروش صحت پيدا شد. خيلي مشتاق بودم كه او را از نزديك ببينم و اين لحظه هميشه در ذهنم باقي مي‌ماند.

هيچ وقت يادم نمي‌رود؛ اولين جايي كه از سروش صحت ديدم موهاي فرفري‌اش بود. يك تي‌شرت زرد رنگ با شلوار لي پوشيده بود و كفش صندل پايش بود. به محض اين‌كه وارد كلاس شد همه به احترام او از جايشان بلند شدند و او هم با سر و صداي زيادي احوال پرسي و چاق سلامتي‌اش را شروع كرد. همه‌ي نگاه‌ها ، او و حركاتش را تعقيب مي كردند.

... قرار شد هركس نام و نام خانوادگي‌اش را ، توانايي‌هايش را،  انگيزه‌ي حضور در كلاس و اگر دوست داشت شغلش را معرفي كند.

همه خودشان را معرفي كردند:

- من قبلا يك دوره كلاس گلدوزي رفته بودم و الان هم تصميم گرفتم بيام فيلمنامه نويسي ، البته فتوشاپ هم بلدم... (مونث ، تقريبا بيست و يك ساله)

- من خودم كتاب مي‌نويسم اما دوست داشتم اين كلاس‌رو هم بيام! (مذكر ، تقريبا هجده ساله)

- من خيلي دوست دارم فيلم بسازم اما شوهرم نميزاره...! (مونث ، تقريبا ۳۳ ساله)

- من فكر كنم اگه ازدواج نمي‌كردم و دوتا بچه رو دستم نبود، خيلي وقت بود كه فيلم‌نامه نويس شده بودم اما به هر حال قسمت نشد و تازه الان اومدم كه... عاشق فيلماي خانم ميلاني هستم ، واقعا حقوق ما زن‌ها تو جامعه... (مونث ، حدودا چهل و سه ساله)

- من پدر مادرم از هم جدا شدن و مي‌خوام اين حقيقت رو به فيلم تبديل كنم تا همه بفهمن كه من چي كشيدم! (مذكر ، تقريبا ۲۵ ساله)

- من قبلا كلاس فيلم‌نامه‌نويسي مي‌رفتم ولي از وسطاش حامله شدم و نسبت به استادمون ويار داشتم و وقتي ميديدمش بالا مياوردم و ديگه نتونستم ادامشو برم....! (كاملا مونث ، تقريبا ۳۹ ساله)

- جوون كه بودم ، عاشق يه پسره شدم ولي هيچ وخ روم نشد بهش بگم ، حالا كه شده پنجاه و سه سالم ، فهيمدم كه اونم منو دوس داشته و روش نميشده بهم بگه! اما چه فايده؟! الان اون هنوز مجرده ا اما من ده دوازده‌تا نوه دور و ورموو گرفته و كار از كار گذشته ، هي ي ي ي... (مونث ؛ داغون! ، تقريبا پنجاه و هفت ساله)

- و... 

اكثرا خودشان را معرفي كردند. نفر قبل از من ، مسعود مرعشي بود كه در چلچراغ طنز مي‌نوشت و جزء طنازان جوان كشور بود و ... او هم خودش را معرفي كرد و نوبت به من رسيد.

مدام پيش خودم فكر مي‌كردم كه چه بگويم ، چه نگويم ، چه كار كنم كه از همين اول كاري توجه سروش صحت‌ را به خودم جلب كنم و... در همين حال و هوا بودم كه ديدم همه‌ي نگا‌ه‌ها به طرف من است و سروش صحت هم دقيقا روبروي من ، دست به سينه ايستاده و سراپا گوش است.

- محمد فكري هستم ، به طنز علاقه‌مندم و يك چيزهايي هم براي خودم مي‌نويسم. من بر خلاف دوستان ، نه گلدوزي رفته‌ام و نه فتوشاپ بلدم. نه طلاق گرفته‌ام ، نه عاشقم و نه...! ، ويار هم ندارم ، حامله‌ هم نيستم...!

اين را كه گفتم همه زدند زير خنده و سروش صحت هم قاه قاه خنديد و گفت:

هه! حالا مطمئني حامله نيستي؟ بزن بالا ببينبم چن ماهته...!

و اين‌گونه شد كه از آن به بعد ، هر وقت سروش من را مي‌ديدد ، مي‌خنديد و مي‌گفت:

- چطوري حامله؟!

من هم هرچقدر مي‌گفتم جواب آزمايش منفي درآمده و گفتم بهتان كه حامله نيستم و بچه‌اي دركار نيست ، باز هم سروش صحت باورش نمي‌شد و هر بار كه من را مي‌ديد از حال و احوال حاملگي‌ام سوال مي‌كرد.

همه‌ي اين‌ها به كنار ، حالا كه مدت‌هاست از آن كلاس گذشته و گاه گداري دوستان هم‌كلاس ، من را در جايي مي‌بينند ، با شور و اشتياق جلو ميايند و كلي تحويلم مي‌گيرند.

من هم خيلي خوشحال مي‌شوم و بادي به غبغب مي اندازم كه حداقل چهار نفر من را مي‌شناسند. با اشتياق چاق سلامتي مي‌كنم و مي‌گويم:

- به به ، خيلي خوشحالم از ديدنتون ، منو هنوز يادتونه؟ كلاس فيلم‌نامه نويسي سروش صحت ، فكري! محمد فكري!

آن‌ها هم كمي فكر مي‌كنند و مي‌گويند:

- فكري؟ آهان ، بله  بله ، والا اسمتونو حقيقتش يادم رفته بود،‌ ولي چهرتون هميشه تو يادم هست. ،‌هموني كه حامله بود ديگه...! هنوز حامله‌ايد؟! هه هه هه هه!

.....

حالا شما جاي من ، فرض كنيد با دوستي ، آشنايي ، فاميلي ، كسي رفته‌ايد بيرون هواخوري و ناگهان يك نفر مي‌آيد جلو و از شما سوال مي‌كند:

- هنوز حامله‌ايد؟؟!!! هه هه هه هه!

با خودم كه فكر مي‌كنم ، مي‌گويم من اين همه ويژگي منحصر به فرد دارم ، هيچ‌كس هيچ كدامشان را يادش نيست و فقط همين حاملگي‌ام را يادشان مانده؟!

خب البته حق هم دارند. همه‌ي اين‌ها تقصير سروش صحت است. آنقدر گفت ، گفت ، گفت كه همه باورشان شد كه من حامله ام...! حالا هم كه من را حامله كرده و رفته است پي كارش! از آن روزي كه من را حامله كرده تا الان ، فقط دوبار ديدمش ، يك‌بار در پشت صحنه‌ي سريال ساختمان پزشكان ، يك بار هم چند وقت بعدش در ارسباران.

پي‌نوشت:

من حامله نيستم!

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت   به قلم محمد فکری  | 

پير شديم رف پي كارش!

بچه محصل كه بودم ، يه روز آقابزرگم ازم ‌پرسيد امتحاناي قوه‌ات شرو شده باباجون يا نه؟

منم غش غش ‌زدم زير خنده و گفتم قوه چيه ديگه باباجون؟

بعد از كلي توضيح و تفسير فهميدم منظورش همون امتحانات ثلثه!

...

چن وخ پيش به برادرزادم گفتم:

خب عمو ،‌امتحانات ثلثتون شروع شده يا نه ، غش غش مي‌خنده و ميگه ثلث ديگه چيه عمو؟!!

بعد از كلي توضيح و تفسير گفت:

آها! منظور شما امتحانات ترمه! بله ، امتحانات ترم اولمو دادم ، همه درسامم پاس كردم...!

...

ميبيني كار دنيارو تورو خدا؟

پي ي ي ي ي ي ير شديم رف پي كارش! هيچ كسم نيس جلوشو بگيره!

شديم مضحكه‌ي يه الف بچه! ما كي با بزرگترامون اين طوري رفتار مي كرديم؟! 

پي‌نوشت:

هي ي ي ي ي جووووني...

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1390/01/24ساعت   به قلم محمد فکری  | 

حاجي فيروز...

حالا كه نوبت به ما رسيده است ، خورده‌ايم به توقف ، سكوت و انتظار. مثل هميشه پشت چراغ قرمز ، ثانيه‌ها ، آدم‌ها ، مي‌گذرند و...

...

هي! حاجي فيروز!

مي‌رقصي ، مي‌چرخي ، داريه و دنبك مي‌زني و انگاري مستي!

گيرم هزار ، نه! دو هزار ، نه ،‌ پنج هزاري ،‌ ده ه ه هزاري عيدي بگيري ، ‌آخرش كه چه؟

هي! حاجي فيروز! با تو ام!

سفيدي چشمانت بد جوري توي چشم مي‌زند هنوز ،‌ دندان‌هاي سفيدت را ببين! اين همه سفيدي را به چه فروختي؟

آي! با تو ام!

چراغ قرمز را نمي‌بيني؟ اين ثانيه‌هاي سرخ را نمي‌بيني؟ آدم‌ها را نمي‌بيني؟!! مي‌رقصي ، مي‌چرخي ، داريه و دنبك مي‌زني و انگاري مستي!

بيچاره ، امسال هم سياهت كردند؟!

...

حاجي فيروز هنوز مي‌رقصد و من چشمانم به چراغ قرمز است ،

ده

نه

هشت

هفت

شش

پنج

پنج

پنج

پنج

پنج

...

..

.

+ نگاشته شده در  شنبه 1389/12/21ساعت   به قلم محمد فکری  |